یک محلول ساختنی و یک لوسیون کیو وی داره.محلول رو می تونیم تا فردا درست کنیم ولی لوسیون رو نداریم.حیفمون میاد نسخه رو رد کنیم.قیمت لوسیون بد نیست!می تونیم سفارش بدیم به شرکت برامون بفرستن.نسخه رو قبول می کنیم.
شب از داروخونه زنگ می زنم به ویزیتور شرکت.موبایل اش رو جواب نمی ده.دوباره،سه باره.جواب نمی ده.فردا ظهر ساعت دوازده میاد نسخه اش رو ببره.باید به هر قیمتی هست لوسیون رو واسش پیدا کنیم.
صبح نمی رم داروخونه.کلی کار دارم که باید تا ظهر انجام بدم.رسوندن لوسیون به داروخونه تا قبل از دوازده یکی از همین کاراست.زنگ می زنم به موبایل ویزیتور شرکت."آره عزیزم لوسیون رو داریم.ولی پیک نمی تونه تا ظهر به داروخونه برسونه."آدرس شرکت رو می گیرم.بلوار خیام.تا ظهر وقت زیادی دارم.تصمیم میگیرم خودم برم و از شرکت بگیرمش.
ماشین رو که استارت می زنم آمپر قرمز شده ی بنزین مث دهن کجی می زنه تو ذوقم.خیلی دیرم می شه.باید تا ده و نیم برم دنبال مجید.پنج دقیقه به دهه.
از پمپ بنزین که بیرون میام ده و نیم هم گذشته.به مجید میگم دیرتر میام دنبالش.
ماشین رو می ندازم تو بلوار وکیل آباد.از هاشمیه در نیومده به ترافیک می خورم.مث سگ خودمو می جوئم و غر می زنم.مجبورم با ترافیک پیش برم.
"این چه حماقتیه؟از هر داروخونه ای می تونستم بخرمش.چه اصراری بود برم از شرکت بگیرم؟!"با خودم حرف می زنم و حرص می خورم.ساعت از یازده و ربع گذشته.هنوز به زیر گذر پارک هم نرسیدم.حالا حالاها به مجید نمی رسم.بهش زنگ می زنم دیرتر میام.
"مرگ بگیره منو که اینقدر جو دلسوزی نگیرتم!"می تونستم لوسیون رو از هر داروخونه ای بخرم.خرید از شرکت تنها مزیت اش اینه که درصد فروش اش برای داروخونه ی خودمون می مونه."آخه چی تو جیب تو می ره احمق؟!"از کار خودم عصبی ام!
آدرس شرکت رو به زور پیدا می کنم."ببخشید عزیزم!دیر به من گفتن ولی انگار از این لوسیون تموم کردیم!" ویزیتور شرکت با خونسردی تمام می گه.مث خمیر شل می شم.
درست شبیه راننده های بی شعور و زبون نفهمی شدم که جز خودشونو ماشینشون هیچی دیگه رو نمی بینن!عصبی گاز می دم و به هیچ کس و هیج چی توجه نمی کنم.باید تا قبل از دوازده لوسیون رو برسونم داروخونه.جلوی اولین داروخونه ی بزرگ ترمز می کنم.
"حالا مگه لباس سیندرلاست که راس دوازده طلسم اش باطل شه؟یارو هم که بلند نمی شه راس دوازده بیاد داروخونه.اصلآ نیم ساعت تاخیر به جایی بر نمی خوره!"سعی می کنم خودمو خونسرد کنم.عصبی رانندگی می کنم.یک دستم بطور ثابت روی بوق نگه داشته شده!شک ندارم خودمو می کشم!
"مرتیکه ی پدر سوخته.فکر کردی ملت بیکارن که ماشینتو انداختی وسط خیابون." بار یک نونوایی رو دارن خالی می کنن."خانوم چند لحظه صبر کن!"پی در پی بوق می زنم.استرس و عصبیت از تک تک سلولای بدنم ترشح می شه!قیافه ی سگ شده و مضطربم جایی برای بحث نمی ذاره.ماشین رو می برن کنار.
لوسیون رو می دم به دکتر و می پرم تو ماشین.بیشتر از اونی که فکرشو می کردم معطلم کرد.قطعآ مجید عصبانیه.وقت نمی کنم دنبال کارای خودم برم.دوازده و ربع می رسم پیش مجید.
"اون مَرده اومد ظهر لوسیون رو ببره؟"
"نه!"
"نیومد؟!!این همه وقتم سر لوسیون مسخره اش رفت!راستی ازش بیعانه گرفتین؟نکنه نیاد دنبال نسخه؟"
"نه!دفترچه اش اینجاست.میاد."
حقمه!خودمو واسه هر چیز کوچیکی درگیر و عصبی می کنم.اصلا به من چه ربطی داشت؟حالا بذار شب بیاد دنبال نسخه اش...
"همون پیرمرده اومده دنبال نسخه ی کیو وی و محلول ساختنی اش."می پرم بالا.
"ظهر قرار بود بیاین.اگه می گفتین نمیاین من اینقدر از کارم بخاطر همین لوسیون شما نمی افتادم."از بدقولی اش خودمو عصبانی نشون می دم!"شرمنده خانوم دکتر!!وقت نکردیم.راستش الان هم دیگه اون کرم گرونه اش رو نمی خوایم.به دکتر گفتیم.گفت اگه خواستی بگیر اگه نخواستی هم عیب نداره،نگیر!"
اتفاقی نیفتاده!فقط دارم منفجر می شم!