تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم

نقاش خیابان بیست و سوم

ای باباااا!ما اگه شانس داشتیم که الان اوضامون این نبود!بار رو بسته بودیم و الان زیر آفتاب یکی از سواحل همین کشورای حومه و اطراف دراز کشیده و در حال برنز سازی بودیم.

با اون ترانشه ی مسخره ای که ما پارسال حفاری اش می کردیم و از 6 صبح تا 12 ظهر روش کلنگ می زدیم و عرق می ریختیم و دست آخر هم چهار تا دیوار و پله از توش سبز شد،حالا کی فکرشو می کرد درست به فاصله ی بیست سی سانت کنار همون ترانشه و از تو یک ترانشه ی جدید،چند تا خمره ی یک و نیم-دو متری بیرون بیاد!فقط داشتم از حسادت دق می کردم!

درست کنار ترانشه ای که پارسال روش حفاری میکردیم،امسال دو تا خمره بیرون اومده که انگار حسابی هم چشمگیر بوده و با ناز و پوف فرستادنش آزمایشگاه برای بررسی و بعد هم آماده شدن برای رفتن به موزه.فکرشو بکن چقدر از دیدن اون دیوارای سنگی ای که از ترانشه مون به دست می آوردیم ذوق می زدیم در حالیکه دو تا جواهر واقعی کنارمون زیر اون خاکا خوابیده بودن و ما مث پپه گلابی ها قربون صدقه ی اون سنگای مزخرف می شدیم!

 

فعلآ که از زندگی دل زده ام تا باز ببینم چی پیش میاد!

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت   توسط جودی  | 

حالم خوب نیست.دیگه شک نداریم که پای یک قاتل در میونه.این همه جنازه ی زخمی شده،جز با وجود یک قاتل،هیچ توجیهی رو قبول نمی کنه.با گرفتن ِ هفته ای یک قربانی،دوباره سایه و سکوتِ وحشت همه جا رو پر می کنه.قربانی هایی که فقط از بین تازه وارد ها انتخاب می شن.هر کدوم از زنده مونده ها رو می شه با انگشت،مورد اتهام قرار داد.

نمی دونیم تا چند تا قربانی دیگه رو با بدن پر خون و آش و لاش از اون لجن خونه بیرون بیارن،قاتل پیدا می شه؟همه ی اتفاق ها کم کم داره نشون از شروع یک فاجعه ی حیوانی می ده.

 

 

تقریبا همه به این نتیجه رسیدن که کلید این معما دست هیچکس جز ماهی فروش ِ بلوار معلم نیست!!!

بعد از وارد شدن چند تا ماهی ِ جدید به اکواریوم،پای یک قاتل به میون باز شد!در شروع کار دو تا اسکار سفید قربانی شدن و بعد از چند روز و به فاصله ی پنج شش روز از هم،جنازه ی دو تا پنکوسی رو در حالیکه کاملآ آبشش هاشون زخمی شده بودن رو از توی آب بیرون کشیدیم و حالا منتظریم تا جنازه ی بعدی خودشو نشون بده!همه فکر می کنیم کار،کار ِ یک تایگر ِنیم بند انگشتی باشه!اخرین بار پای یک جنازه،در حال خوردن بدنش بود!

کم مونده از شدت دپرسی،همشونو بریزم تو سطل آشغال!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت   توسط جودی  | 

کنکور ناپیوسته ام نزدیکه.دارم درس می خونم.شاید بهتر باشه تصحیح کنم که "مجبورم درس بخونم"!بعد از کودتایی که مجید راه انداخت برای درس نخوندنم،دکتر رو راضی کردم که بعد از ظهر ها رو تا موقع کنکور نرم تا لاقل همون یک ماه و نیم مونده رو یک خاکی به سرم بریزم.اگه قبول نمیکرد،مجبور بودم قید داروخونه رو بزنم.خشم مجید از درس نخوندم خیلی بیشتر از اونی بود که انتظار می رفت!دکتر یک شیفت رفتنم رو قبول کرد.الان داروخونه زیاد اوضاع جالبی نداره.همه چیز رو بهم ریختم.همکار جدیدِ بعدازظهر اصلا به کارش تسلط نداره و همیشه بعدازظهر ها رو مشکل دارن!با این تفاصیل اگه قبول نشم،رسما گند زدم!!

کم کم همه ی هدفم از نوشتن واسه این وبلاگ داره تبدیل می شه به نوشتن برای ناقص نموندن آرشیو!مسخره ست!نمی تونم بفهمم دلیل خوابیدن اون همه احساس تعهدم نسبت به این صفحه که بی اغراق به اندازه ی یک بچه دوستش داشتم چیه!نوشتن واسه اینجا رو درست از شب قبلی که می خواستم برای اولین بار برم بیرجند شروع کردم.مث خر ذوق می زدم!روزی یک قالب چپ اندر قیچی و لنگ زده واسش می ساختم و بهم می ریختمش و دست به دامن این و اون می شدم تا لاقل نوشته های صفحه بالا بیاد!اعتماد به نفسم رو برای نوشتن پیدا نمیکردم.انگار همیشه همه داشتن به مطالبم به دید تمسخر و پوچی نگاه می کردن!برمی گشتم آرشیوهای اولم رو می خوندم و مث سگ از نوشته های اولم حرص می خوردم!

ارشیوم که یک ساله شد،دیگه باورم شد می تونم دوساله و سه ساله و صد ساله هم بکنمش!انگار اعتماد به نفسم رو برای نوشتن پیدا کرده بودم!وقتی تشویق وبلاگ نویسایی -که لاقل خودم قبولشون داشتم- رو می خوندم و می شنیدم،بیشتر به خودم امیدوار می شدم.

الان بیشتر از سه ساله که برای این آلونک می نویسم و تصمیم هم ندارم حالا حالاها درش رو تخته کنم!فعلآ هم بهانه ای به اسم کنکور پیدا کردم و بی خیالی هامو باهاش توجیه می کنم.می دونین که!قبول نشدن امسالم علاوه بر پیامد های سیاسی-فامیلی،رسوایی های خیلی بزرگتری رو واسم رقم می زنه!

قبول می شم بابا!

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت   توسط جودی  | 

گفتم دوست دارم یک آکواریوم بیست سانتی داشته باشم و توش چند تا کوپی و مولی نگه دارم.فرداش زنگ زد که اگه ماشین دارم آکواریوم رو بیارم بذاریم تو ماشینت ببری خونه.رفته بود یک آکواریوم یک متری سفارش داده بود.غر زدم و گفتم نمی خوامش.از ماهی خوشم نمی اومد.فکر می کرد عشق ماهی ام و خواسته بود سورپریزم کنه.حتی بوی ماهی حالمو بهم می زد؛تمیز کردن یک آکواریوم یک متری که دیگه قابل تحمل نبود!گذاشتیمش تو خونه و ولش کردیم به حال خودش.یک اکواریوم بیست سانتی کجا و اون غول شیشه ای کجا.دوستش نداشتم.یک ماه بیشتر روش خاک جمع شد.

گیر داد بریم چند تا ماهی بخریم و بریزیم توش شاید خوشت بیاد.خوشگلش می کنیم.سنگ و گیاه و پمپ می خریم.هر نوع ماهی خوشگلی خواستی می خریم.بقیه ی کاراش با ما.خودمم تمیزش می کنم.

با فرزانه رفتن و با هم پمپ و بخاری و سنگ خریدن.تا از داروخونه بیام خونه رو به کثافت کشیدن.تا عصر دورو بر رو تمیز میکردم.عصر با هم می ریم ماهی ها رو خودت انتخاب کن.

بیشتر از هزار تا ماهی جلو چشممون رژه می رفتن.از این آنجل ها دوست دارم.نه بابا!آنجل نگهداریش سخته،زود میمیره،بعد هم نمی تونه با اُسکار تو یک جا زندگی کنه.اُسکار می کشش.پس از این شیشه ای ها بخریم.اووو!اینا که مردنی ان.اصلآ بیا این پنکوسی ها رو نگاه کن.وقتی بزرگ می شن یک چیزای نازی می شن.چندشم می شه.من که نازی ای تو این جونورای گوشت خوار نمی بینم.پس از این زبرا کوچیکا بگیریم.نگا چه خوشرنگن.دو تا زبرای فسقلی رو ول کنیم تو آکواریوم یک متری؟اصلا دیده هم می شن؟بیا این مار ماهی ها رو ببین.خوشگل نیستن؟دیگه حرف نمی زنم.خودشون دو تا قربون صدقه ی ماهی های بدترکیب شون می شن.اگه دوست نداری نخریمشون؟پدر صاحب مغازه رو در آوردیم.نه!دوست دارم.بخریمشون.

 

نگاش که می کنم می بینم زیاد هم با هم فرق نداره!یک آکواریوم بیست سانتی با چهار پنج تا کوپی و مولی فسقلی یا این آکواریوم یک متری با هفت هشت تا هیولای گوشت خوار و بدترکیب!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت   توسط جودی  | 

کیف سی دی ها رو بالا جا گذاشتم.از سر بیحوصلگی رادیو ماشین رو روشن می کنم.خش خش می کنه.شروع می کنه به سرچ کردن.بلاخره روی صدای واضحی ثابت می مونه.از نوع صحبت ها بر میاد که رادیو معارف رو گرفتم.دستم میاد جلو تا دوباره سرچ رو بزنم که صدای حاج خانومی از پشت خطِ برنامه،انگشم رو روی هوا نگه می داره.

-"خسته نباشین حاج آقا.می خواستم یه سئوال شرعی از خدمتتون بپرسم."

-"بفرمائین مادر."

-"یه سئوال داشتم از خدمتتون که وقتی مجری برنامه داره به ما سلام می کنه،جواب سلام اش بر ما واجبه یا نه؟!!"

چشمام گرد می شه!

-"ببینید حاج خانوم،اگر اون فردِ مجری در حال اجرای برنامه ی غیر زنده باشند ما می توانیم فرض را بر این بگیریم که شاید یک نفر قبل از دیدن برنامه توسط ما،جواب سلام او را داده است،ولی اگر برنامه زنده باشد ما مطمئن نیستیم که مثلآ همسایه ی ما جواب سلام او را داده است یا نه،به همین خاطر جواب سلام او بر ما واجب می شود!البته که هنوز در بین علما در مورد این مسئله اختلافاتی وجود دارد و...!!!"

 

اونقدر بلند می خندم که دیگه صدای حاج آقا به گوشم نمی رسه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت   توسط جودی  | 

خودمونیم!عجب ملت شریف و نجیبی هستیم!

می خوای از تاکسی پیاده بشی و می بینی راننده نرخ اش رو صد تومن بیشتر کرده.بیشتر از بیست دقیقه با راننده جر و بحث می کنی و اونم گرون شدن نفت رو بهانه می کنه.بحث بالا می گیره و کم میارین.فحش ردیف ِ هم میچینین.کم میارین و دست به یقه ی هم می شین و.

تو اتوبوس مث گوشت سلاخی آویزونیم،چشممون می افته به کاغذی که با فونت خیلی درشت روبرومون چسبوندن و روش نوشته بهای بلیط 500 ریال!قاطی می کنی.وقتی می خوای پیاده شی می افتی به جون راننده و هر چی فحش از زمان نوزادی یاد گرفتی تا اون سن رو نثار راننده می کنی و حتی با هم گلاویز می شین و بعد هم با اعصاب متلاشی پیاده می شی و می ری توی داروخونه ی روبروی خونه ات.

می ری از داروخونه ی سر کوچه دارو بخری.دفترچه بیمه داری و دلت خوش از این همه لطف دولت.داروهای رنگ و وارنگ تو قوطی های رنگ و وارنگ رو می چینه جلوی چشمات."چند شد؟""بیست و دو هزار و سیصد تومن!"دو تا شاخ از دو طرف گوشات می پره بیرون.پدرت خوش،مادرت خوش،دفترچه بیمه ام کشک بود؟دارو هات خارجیه.معده ات با مشابه ایرانی اش بهم می ریزه.پس بیمه چی؟دولت چی؟تو اگه دارو ایرانی ِ آشغال خوردی دولت هم نوکرته،حالا اگه خواستی سوسول بازی در بیاری و اشغال پاشغالای خارجی رو بریزی تو شکمت شرمنده!چشمت 4تا برو پولش رو از جیب خودت بده!من این حرفا حالیم نیست.بیمه ام،نباید پول دارو ام از هزار تومن بگذره.ما که راه اش رو بلدیم.با دکتر در می افتیم.هیچ توضیحی توی مغزمون جا نمی گیره جز اینکه ما بیمه ایم و نباید پول دارومون از هزار تومن بگذره.فاتحه می خونیم به اعصاب تمام آدمایی که اونجا واستادن و از در میایم بیرون.

می ریم پمپ بنزین.زد و خورد بی سابقه ای اون جلو شده.می پریم وسط دعوا.بلاخره ما هم با این ملت هم دردیم!می گن بنزیر سهمیه شده.عجب ها!باید پدر صاب پمپ بنزینی رو در بیاریم!باید بنزین ازاد بزنیم.حالا به هر کلاهی که می شه سر یکی گذاشت.اصلآ این بنزین حق ما ایرانی هاست.حقمون رو سهمیه بندی می کنن؟چند نفری می افتیم به جون متصدی پمپ بنزین و تا جا داره می زنیمش.بعد هم پمپ بنزین رو آتیش می زنیم و بر می گردیم تو خونمون.

می ریم سوپر سر کوچه.برنج کیلو چند؟دستتو می ذاری سمت راست بدنت.حتمآ اشتباه دیدیم!5000 تومن؟شاید صفر ها رو زیاد می خونی؟صداتو می اندازی تو گلوت.مگه شهر هرته؟

شک نکنین!قطعآ اینجا شهر هرته.

 

نمی خوایم هیچی رو از زیر بنا درست کنیم.می افتیم به جون هم.پدر همدیگه رو در میاریم و ادعای روشنفکری داریم و تو هر محفل عمومی و خصوصی ای می شینیم داد از بی ثباتی می زنیم و فحش رو می کشیم نثار دولت و از ما بهترون.عرضه ی بیشتر از اینو نداریم.

 

"شنیدی برنج شده کیلو پنج هزار تومن؟"شونه هامو می ندازم بالا.از وقتی شنیدم نفت "ملی" مون سهمیه شد،دیگه از هیچی تعجب نمیکنم.تو شهر هرت نباید بیشتر از این دنبال ریشه ی چیزی باشی.می دونین که!ما ملت نجیب و شریفی هستیم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت   توسط جودی  | 

خیلی که تو آرامش این روزای شکلاتی غرق می شم،سعی می کنم گه گداری سرک بندازم به هلف دونی ای که توی دو سال گذشته واسه خودم ساخته بودم.به اون گذشته ی پر تنش نگاه می کنم و زندگی ای که الان در کنار مجید داره شکل می گیره.تمام سلول های مغزی و فکری ام پُر اند از اعتماد و شر و شور.دوست دارم تمام آدمایی رو که دوسشون دارو رو با خودم تو این جشن فکری شریک کنم؛تو این دنیای پر ارامش و قشنگی که واسم ساخته.

 

 

فکر می کنم ساعت از دوازده شب گذشته.انواع و اقسام کرم های شب و روز و دور چشم و آت آشغال دیگه رو روی پوستم مالیدم و پاهامو روی میز انداختم  و بی خیال از تمام مرگ و میر و کشت و کشتار و جنگ های دنیا،به دنیای کوچیک و آروم خودم سرک انداختم و هوای روزای اقاقی دار رو می فرستم توی ریه هام.حاج خانوم-مادر دوست پسر محترم-اومدن داروخونه،محض ِ برانداز کردن عروس خانومشون!البته هردومون به شدت خودمون رو طبیعی می گرفتیم و اشنا بودنمون رو به روی هم نمی آوردیم!حتی پول امگا 3 ای که خرید رو هم ازش گرفتم تا موضوع همچنان طبیعی جلوه کنه!!!البته مادر دوست پسر عزیز به اندازه ای جبروت دارن که هنوز کسی جرات نکرده از جزئیات نظر حاج خانوم سئوال کنه.

هنوز خبری حاکی از رضایت یا عدم رضایت ایشون در دست نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت   توسط جودی  | 

تمام اطراف بینی ام زخم و پوست کن شده.نمی شه اسمشو گذاشت سرما خوردگی چون فقط آب دماغم رو بالا می کشم و صدام مث پسر شجاع شده!تمام منفذ های تنفسی بینی ام مسدود شدن،تودماغی حرف می زنم و دستمال رو از روی بینی ام زمین نمی ذارم چون حتی با چشمای خودم هم می تونم شاهد افتادن قطرات شون باشم!

کار داروخونه خسته ام کرده؛مخصوصا با رفتن همکارم که فقط عصر ها رو میاد سر کار، صبح ها رو دائم در حال بالا پایین رفتن و دویدنم.صبح ها نسبتآ خلوته و تصمیم گرفتین نیروی جدید نیاریم.تنها چیزی که تو این داروخونه دلگرمم می کنه و کارم رو ول نمی کنم،برخوردای دکتره.اونقدر همیشه هوامو داره و باهام کنار میاد که هیچ جایی واسه اعتراض کردنم به شرایط نمی ذاره.گاهی وقتا اونقدر دیگه به کارم و وجودم تو اون داروخون ارزش می ده و ازم تعریف می کنه که خودمم باورم می شه لابد یه خری هستم و خودم خبر ندارم!همه ی کارام از نظرش قابل تحسینه.یه جورایی به آدم اعتماد به نفس کاذب می ده!

این چیزا رو که ازش می بینم با خودم فکر می کنم کجای دنیا رو بگردی می تونی همچین آدم قابل اعتماد و خوش قلبی رو پیدا کنی که همه جوره هم هواتو داشته باشه و بتونی اسمش رو بذاری صاب کار؟!باید خیلی احمق باشم که بخوام بخاطر خسته شدن،کارم رو ول کنم!بعضی وقتا اونقدر از کارم و رفتارم تعریف می کنه که به وضوح رگه هایی از حسادت رو تو خانوم همکارم می بینم!منم آی چاق می شم!تبدیل شدم به اون بچه ننره ی خونه که بچه های دیگه چشم دیدنش رو ندارن!!!

البته فعلآ و حداقل تا دو سال دیگه،با قسط ماشینی که دارم می دم،از دست دادن کار مساوی می شه با فروختن ماشینم که اونو حتی نمی تونم با خودم تصور کنم!

عجیب عاشق این لگن ِ سیاسوخته ام!

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت   توسط جودی  | 

فکر می کنم اسباب کشی به خونه ی جدید و یک مسافرت یه هفته ای به اصفهان بتونه این همه تنبلی رو توجیه کنه!با این اسباب کشی تاریخی ای که ما کردیم،هیچ کی فکر نمی کرد حالا حالا ها بتونیم سر و سامون بگیریم.هر چند که زیاد هم بیراه فکر نمی کردن!هنوز بعد از بیشتر از یک ماه کش و واکش و برو بیا،خونه زندگی مون شکل خونه های واقعی رو به خودش نگرفته.یک روز در میون یک جا خراب می شه!فعلآ که با خراب شدن ابگرمکن چیزی نمونده امروز و فردا جک و جونورای آدمای حموم نرفته ی این خونه،زندگی رو پر کنن!تلفن هم که مسلما در کار نبود.

کم کم داریم تو خونه ی جدید جا می افتیم و بدون دو ساعت گشتن،وسائلمون رو پیدا می کنیم!بساطی داشتیم روزای اول!برای هر بار حموم یا بیرون رفتن از خونه،باید تمام کمد ها و کارتن ها و اتاق ها رو می گشتی تا لباس هات رو پیدا کنی.

از اونجا که خیلی اتفاقی همه چیز پیش اومد و اسباب کشی افتاد درست روزای قبل سال نو،همه چیز به هم ریخت!آخرای بهمن بلیط گرفتیم برای یه هفته اصفهان و هتل رزرو شد.اونجا هیچ حرفی از این اسباب کشی تاریخی وسط نبود.اصلآ کی فکرشو میکرد؟!

درست وسط بگیر و ببند اسباب کشی بودیم که گفتیم بریم همهی بلیط ها رو کنسل کنیم.دو روز بیشتر به مسافرتی که یک ماه دلامون رو واسش صابون زده بودیم نمونده بود.حالا کی دلش می اومد بره و همه رو کنسل کنه؟!خونه زندگی رو در نهایت ریخت و پاشی و بهم ریختگی ول کردیم و یک هفته رفتیم اصفهان!بعد اون همه خستگی و ریخت و پاش و بی سروسامونی هیچ جا دلچسب تر از اون شهر پر زرق و برق و شلوغ نبود!یک شکم سیر بخواب و بعد دلی دلی کنان برو صبحونه رو تو رستوران هتل بخور و برو تا شب واسه خودت بگرد و از اون همه مسجد و کاخ و کاشی های پر رنگ و لعاب حظ ببر و تیریک و تیریک عکس بگیر و کیف کن!بیشتر از هزار بار دلم برای بچه ها و کرمان و یزد و "هوا بوی نم گرفته" و الهام و الهه و مریم و سعید و عشق باستان شناس شدنمون تنگ شد!جدآ که چقدر ما آدما خریم!

 

 

ضمیمه:اینجا مشهدست؛نوشته های جودی رو از خونه ی جدید می خونید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت   توسط جودی  | 

یک محلول ساختنی و یک لوسیون کیو وی داره.محلول رو می تونیم تا فردا درست کنیم ولی لوسیون رو نداریم.حیفمون میاد نسخه رو رد کنیم.قیمت لوسیون بد نیست!می تونیم سفارش بدیم به شرکت برامون بفرستن.نسخه رو قبول می کنیم.

شب از داروخونه زنگ می زنم به ویزیتور شرکت.موبایل اش رو جواب نمی ده.دوباره،سه باره.جواب نمی ده.فردا ظهر ساعت دوازده میاد نسخه اش رو ببره.باید به هر قیمتی هست لوسیون رو واسش پیدا کنیم.

صبح نمی رم داروخونه.کلی کار دارم که باید تا ظهر انجام بدم.رسوندن لوسیون به داروخونه تا قبل از دوازده یکی از همین کاراست.زنگ می زنم به موبایل ویزیتور شرکت."آره عزیزم لوسیون رو داریم.ولی پیک نمی تونه تا ظهر به داروخونه برسونه."آدرس شرکت رو می گیرم.بلوار خیام.تا ظهر وقت زیادی دارم.تصمیم میگیرم خودم برم و از شرکت بگیرمش.

ماشین رو که استارت می زنم آمپر قرمز شده ی بنزین مث دهن کجی می زنه تو ذوقم.خیلی دیرم می شه.باید تا ده و نیم برم دنبال مجید.پنج دقیقه به دهه.

از پمپ بنزین که بیرون میام ده و نیم هم گذشته.به مجید میگم دیرتر میام دنبالش.

ماشین رو می ندازم تو بلوار وکیل آباد.از هاشمیه در نیومده به ترافیک می خورم.مث سگ خودمو می جوئم و غر می زنم.مجبورم با ترافیک پیش برم.

"این چه حماقتیه؟از هر داروخونه ای می تونستم بخرمش.چه اصراری بود برم از شرکت بگیرم؟!"با خودم حرف می زنم و حرص می خورم.ساعت از یازده و ربع گذشته.هنوز به زیر گذر پارک هم نرسیدم.حالا حالاها به مجید نمی رسم.بهش زنگ می زنم دیرتر میام.

"مرگ بگیره منو که اینقدر جو دلسوزی نگیرتم!"می تونستم لوسیون رو از هر داروخونه ای بخرم.خرید از شرکت تنها مزیت اش اینه که درصد فروش اش برای داروخونه ی خودمون می مونه."آخه چی تو جیب تو می ره احمق؟!"از کار خودم عصبی ام!

آدرس شرکت رو به زور پیدا می کنم."ببخشید عزیزم!دیر به من گفتن ولی انگار از این لوسیون تموم کردیم!" ویزیتور شرکت با خونسردی تمام می گه.مث خمیر شل می شم.

درست شبیه راننده های بی شعور و زبون نفهمی شدم که جز خودشونو ماشینشون هیچی دیگه رو نمی بینن!عصبی گاز می دم و به هیچ کس و هیج چی توجه نمی کنم.باید تا قبل از دوازده لوسیون رو برسونم داروخونه.جلوی اولین داروخونه ی بزرگ ترمز می کنم.

"حالا مگه لباس سیندرلاست که راس دوازده طلسم اش باطل شه؟یارو هم که بلند نمی شه راس دوازده بیاد داروخونه.اصلآ نیم ساعت تاخیر به جایی بر نمی خوره!"سعی می کنم خودمو خونسرد کنم.عصبی رانندگی می کنم.یک دستم بطور ثابت روی بوق نگه داشته شده!شک ندارم خودمو می کشم!

"مرتیکه ی پدر سوخته.فکر کردی ملت بیکارن که ماشینتو انداختی وسط خیابون." بار یک نونوایی رو دارن خالی می کنن."خانوم چند لحظه صبر کن!"پی در پی بوق می زنم.استرس و عصبیت از تک تک سلولای بدنم ترشح می شه!قیافه ی سگ شده و مضطربم جایی برای بحث نمی ذاره.ماشین رو می برن کنار.

لوسیون رو می دم به دکتر و می پرم تو ماشین.بیشتر از اونی که فکرشو می کردم معطلم کرد.قطعآ مجید عصبانیه.وقت نمی کنم دنبال کارای خودم برم.دوازده و ربع می رسم پیش مجید.

 

 

"اون مَرده اومد ظهر لوسیون رو ببره؟"

"نه!"

"نیومد؟!!این همه وقتم سر لوسیون مسخره اش رفت!راستی ازش بیعانه گرفتین؟نکنه نیاد دنبال نسخه؟"

"نه!دفترچه اش اینجاست.میاد."

حقمه!خودمو واسه هر چیز کوچیکی درگیر و عصبی می کنم.اصلا به من چه ربطی داشت؟حالا بذار شب بیاد دنبال نسخه اش...

 

"همون پیرمرده اومده دنبال نسخه ی کیو وی و محلول ساختنی اش."می پرم بالا.

"ظهر قرار بود بیاین.اگه می گفتین نمیاین من اینقدر از کارم بخاطر همین لوسیون شما نمی افتادم."از بدقولی اش خودمو عصبانی نشون می دم!"شرمنده خانوم دکتر!!وقت نکردیم.راستش الان هم دیگه اون کرم گرونه اش رو نمی خوایم.به دکتر گفتیم.گفت اگه خواستی بگیر اگه نخواستی هم عیب نداره،نگیر!"

 

اتفاقی نیفتاده!فقط دارم منفجر می شم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت   توسط جودی  | 

شبیه تمام مرداست که در طول روز میان و نسخه هاشونو می ذارن جلوی پیشخون.یک لبخند نیم بند رو می تونی به زور از توی چهره اش در بیاری!نسخه رو می ده به دستم.عجیب آشنا به نظرم میاد.عادت دارم عکس و اسم مریض رو از تو صفحه اول دفترچه هاشون نگاه کنم.باباشه!اومده انتخاب پسرش رو سبک سنگین کنه!دلم هری میریزه پایین.

قبلن دیدمش.یکبار،درست تو کوچه ی همین داروخونه.مجید جلوی در منتظرم بود.مسخره بازی در می آوردم و یورتمه وار به سمتش می رفتم!کر کر می خندیدیم که باباش از کنارمون رد شد!

قبلترش منو یه بار دیده بود.باباشو آورده بود داروخونه تا منو ببینه.من ندیدمشون.

تنها اومده بود.نسخه ی پسر کوچیکه دستش بود.نسخه رو گرفتم و با متانت از پله ها پایین رفتم.هنوز به قفسه ی داروها نرسیده،حس می کردم کم مونده از شدت هیجان بیهوش بشم و بیفتم کف داروخونه!"کیه؟نسخه ی آشنا بود؟!"دکتر هیجان زده از هیجان من می پرسه!"بابای مجیده!فقط کم مونده سکته کنم!!"سفارش می کنه ازش پول نگیرم!می دونه هر وقت هیجان زده باشم یادم می ره نباید از هر مریضی پول بگیرم!!

سبد دارو رو میارم بالا.چهره ام نشون از خونسردی کاملم می ده؛ضربان قلبم یه چیزی خیلی متفاوت تر!دستورا رو می نویسم.پلاستیک دارو رو بهش تعارف می کنم.اصرار داره واسش حساب کنم."اصلآ حرفشو نزنین!ما اینجا از هیج آشنایی پول نمی گیریم!"حتمآ با خودش می گه چه خبرشه؟نه دستی نه سوتی،خیلی زود دختر خاله شده این بچه!آشناییمون کجا بود!از حرف خودم حرص می خورم!"اگه حساب نکنین دارو رو نمی برم!"مجبورم واسش حساب کنم.هنگم!قیمت شرت کوتریموکسازول یادم نمیاد!نباید بذارم ژست کارم بهم بخوره!مجبورم به مغزم فشار بیارم!چشمم می افته به برگه ای که خانوم احمدی جلوی پیشخون چسبونده.قیمت تمام شربتا رو روش نوشته!هیچ وقت اینقدر دوسش نداشتم!قیمتا رو می زنم و درصد بیمه رو کم می کنم.حق فنی رو واسش حساب نمی کنم.قیمت داروش به پونصد تومن هم نمی رسه.تعجب میکنه.نمی تونم بهش نگم که حق فنی رو ازش نگرفتم!بذار بدونه واسش مرام گذاشتم!حساب می کنه و از در بیرون می ره.

 

سایه اش که از پشت شیشه ی داروخونه رد می شه،احساس می کنم پاهام قدرت نگه داشتن این چهل و نه کیلو وزن رو ندارن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت   توسط جودی  | 

"من هفته ی پیش این تیغ رو ازتون خریدم.بردم خونه.گفتن استفاده نمی شه.حالا اگه می شه ازم پس بگیرینش."چقدر قیافه اش واسم آشناست!همین جملات،همین چهره،اصلا همین تیغ!

"ولی من یادم نمیاد."می گم و با تردید به تیغ توی دستش نگاه می کنم.خیلی وقته از این مدل تیغ ژیلت نفروختیم.دسته های ژیلت ِپاور بخاطر قیمت زیادشون خیلی کم فروخته می شن.

"چرااا!یادتون نمی یاد؟هفته ی پیش اومدن ازتون اینو خریدن ولی حالا می بینن اصلآ استفاده نمی شه.دادن به من بیارمش،اگه می شه پس بگیرینش.نگاه کنین،باز نکردنش."درست می گه.فقط تردیدم تو اینه که واقعا از ما خریده یا از جای دیگه."مطمئنین از ما خریدین؟" تیغ رو ازش می گیرم و پولش رو بهش بر میگردونم.با خودم درگیرم!قیافه اش عجیب آشنا بود!

 

"دیروز مامانم اومدن این تیغ رو ازتون گرفتن.حالا بردیم داداشم می گه خودش خریده.دیگه نمی خواد.اگه می شه پولشو به من بدین."چقدر به گوشم آشناست.این قیافه و این کلمات!بیشتر از دو سه ماه پیش بود.همین دختر.

"نه!من دیروز از این تیغ نفروختم!"خیلی محکم و با اطمینان بهش می گم."چرا به خدا.از خودتون گرفتن.ماهمیشه میایم از خودتون خرید می کنیم.تو رو خدا بگیرینش.دیگه لازم نداره داداشم!"عصبی می شم.شک ندارم بیشتر از بار دومه که میاد و همچین تیغی رو به من می ده و پولشو میگیره.دفعات اول چهره اش واسم جدید بود.مث تمام مشتری هایی که چیزی رو نمی خوان و دست نخورده پس می دن،ازش پس گرفتم.اینبار رو کوتاه نمیام."چند لحظه صبر کنین."می رم پایین.باید یک مشورت با دکتر و موسوی بکنم."من مطئنم بار سوم یا بیشتره که میاد یک تیغ می ده و می گه از شما گرفتم و پولشو میگیره و می ره.""شاید از جایی می دزده و میاد به ما می فروشه!"موسوی می گه."نکنه از خودمون تک می زنه و میاد دوباره به خودمون می فروشه!"می خندیم.شاید هم حرف دکتر درست باشه.استند ژیلت ها روی ویترینه و هر دستی می تونه به راحتی یک تیغ رو بر داره."بذارین الان حالشو میگیرم!"می گم و با یک ژست مطمئن از پله ها بالا میام."پولشو بدین من برم.خیلی عجله دارم!""نه!من مطمئنم از ما نگرفتین."با من بحث می کنه.اعصابم بهم می ریزه.از اینکه احمق دیده بشم عصبی ام!با هم بحث می کنیم.داروخونه شلوغ می شه.باید قائله رو ختم کنم.دل رو می زنم به دریا و پول تیغ رو بهش می دم.یازده هزار تومن می شمارم و با اکراه به دستش می دم.تشکر می کنه و دیگه هیچ وقت نمی بینمش.

 

 

"سلام!"دارم صابون ها رو مرتب می کنم.بر میگردم سمت صدا.یک زن چادری.به محض دیدنش چشمم می افته به دختری که پشت سرش و با فاصله ایستاده.همون دختره!از شدت هیجان قلبم می زنه!"این اسپری های مالزیا رنگ سبزش رو هم دارین؟"داروخونه نسبتآ شلوغه.جواب زن چادری رو می دم و چشم از دخترک پشت سرش بر نمی دارم.همه ی حواسم پیش اونه!نگاه اش بر میگرده سمت من.براق می شم.به وضوح دست و پاشو گم می کنه.فکر نمی کنه بعد از سه چهار ماه چهره اش یادم مونده باشه!سرشو بر می گردونه سمت کتابا.دوست دارم قبل از اینکه چیزی رو کش بره با یک اردنگی پرت اش کنم بیرون!"یک مدل ریش تراش براون می خوایم واسه جهاز عروس.یک اپی لیدی هم می خوایم.چیزی نزدیک دویست سیصد تومن خرید ِ عروس داریم.اگه همشو واسمون تهیه می کنین میایم همین جا خریدمون رو بکنیم."گوشم از  شنیدن سیصد تومن زنگ می زه!"آره هر چی خواستین لیست کنین بدید به من،بیعانه می دین واستون سفارش می دم."یک چشمم به زن چادری و چشم دیگه ام به دختره.حالا دیگه کاملآ مضطرب شده.می ره جلوی در داروخونه.یک کم به دورو بر نگاه می کنه و می ره.خیالم راحت می شه!

"پس من تا چند روز آینده مزاحمتون می شم واسه این چیزا."می خواد خداحافظی کنه که انگار چیزی یادش میاد."راستی!هفته ی پیش این یدک ِ تیغ ژیلت رو ازتون خریدیم ولی تعزیه پیش اومد رفتیم شهرستان.مامان گفت حتمآ امروز بیام پیشتون اینو بهتون بدم،آخه اصلآ استفاده نشد!"شورشو در آوردن!حالا دلیل اومدن دوباره ی اون دختر به داروخونه رو می فهمم.قطعآ منو خر فرض کردن!اینبار دیگه شک ندارم اینو تو شلوغی ها از توی استند خودمون برداشتن.پشت تیغ به خط من قیمت زده شده!"هفته ی پیش؟ما بیشتر از دو سه هفته ست از این تیغ و یدک فروش نداشتیم.حتی شرکت هم برای سفارش اومد و ما از این تیغ سفارش ندادیم چون فروش نداشتیم!"قطعا می خواسته با اون خرید کذایی ِ دویست سیصد هزار تومنی منو توی معذوریت بندازه و وادارم کنه  یدکِ تیغ رو پس بگیرم تا مشتری ِ مثلآ دویست سیصد هزار تومنی ام نپره!"لاقل از من نخریدین.شاید همکارم فروخته باشه.بذارید ازش بپرسم."مطمئنم خانوم احمدی هم هیچ وقت از این تیغ نفروخته.هیچ وقت از مدل تیغ ها سر در نمیاره و مشتری ها رو به من می سپاره."این خانوم میگن از ما این تیغ رو خریدن.شما بهشون فروختین؟"حدسم درسته.خانوم احمدی با اطمینان از عدم فروش هر نوع تیغی به مشتری می گه."دیدین؟منم که نفروختم.پس می مونه دکتر.می خواین صداشون کنم از خودشون بپرسین."مطمئنم نمی خواد پای دکتر وسط بیاد."نه!نه!خودتون بودین.شاید فراموش کرده باشین.بلاخره یک هفته می گذره!"می رم پیش دکتر."مطمئنم اینو از خودمون برداشته و میخواد به خودمون بفروشه!چکار کنم؟"دکتر هم نمی دونه باید باهاش چکار کنیم.نه می تونیم دزدی اش رو ثابت کنیم نه می خوایم بذاریم تیغ رو ببره.اگه ببره که انگار جلوی چشم خودمون دزدیده و دادیم دستش و برده.اگر هم پول رو بدیم که...اعصابمون بهم ریخته.میام بالا.دل رو می زنم به دریا!"نه من مطمئنم از ما نخریدین.اون خانومی هم که با شما بودن و رفتن بیرون چند بار دسته تیغ ِ همین یدک رو می آوردن و میگفتن و از ما خریدن،در حالیکه من مطمئنم از ما نگرفته بودن!"

رسمآ داشتم بهش توهین میکردم!"کدوم خانوم؟نه!کسی با من نبود!حالا هم این تیغ رو بگیرین.به قران از خودتون بردنش."خیلی خونسرد،بی توجه به اینکه دزد خطاب اش کردم،حرف می زد.خوب آره!به قران از خودمون برداشته بودن!در واقع قسم اش دروغ نبود!صدای همهمه و دعوا از طرف خانوم احمدی می اومد!با یک پیرمرد بحث میکرد.با هم بلند بلند دعوا و بحث میکردن!داروخونه حسابی بهم ریخته و شلوغ شده بود.از شدت عصبانیت مغزم فلج شده بود!به شدت با دختر بحث میکردم.جنس دزدی از خودمون رو باید می خریدم!همهمه و دعوا بیخ پیدا کرده بود.فایده نداشت!نه هزار و نهصد تومن از توی دخل درآوردم و ریختم روی ویترین.بی معطلی پول رو برداشت و رفت!قلبم از شدت عصبانیت می کوبید.

 

ضمیمه:ایده ی یک دوربین مدار بسته رو از مدتها پیش داشتیم!قطعآ هنوز زوده که به عمل برسونیمش!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت   توسط جودی  | 

زنگ می زنه که شام با هم باشیم.از داروخونه میام بیرون.ماشین داره.قراره ماشین منو بذاریم خونه و بریم بیرون.از داوخونه راه می افتم.پشت ماشین من میاد.چراغ ماشینو می ندازه تو چشمم و سر به سرم می ذاره.بهش راه نمی دم.از کل کل با من خوشش میاد.

می رسیم میدون دانشجو.میدون ترافیک شده.مجبورم وایستم.از تو اینه نگاش می کنم.زبونشو نشون میده.خندم میگیره.حواسم از روبرو پرت شده.سه نفرن.پیاده به سمت ماشین من میان.دیر می بینمشون.احساسم میگه باید در رو قفل کنم.هنوز دستم به قفل نرسیده یکی شون در عقب رو باز می کنه.بر می گردم نگاش می کنم.با دوستاش می زنن زیر خنده و در رو می بنده.قلبم با شدت می زنه.در رو قفل و توی اینه نگاه می کنم.توی ماشین  اش نیست...سمت خیابون بر می گردم.صدای فحش و کتک کاری از پشت ماشین میاد.دوباره اینه رو نگاه می کنم.با سه تا پسرا گلاویز شده.قلبم وا میسته.ماشینا ترمز می کنن."مرتیکه مگه از خودت خواهر نداری؟"داد می زنه.دو نفر می گیرنش.یکی شون با مشت می زنه زیر چشمش.هراسون پیاده می شم.می دونم اگه برم جلو بیشتر عصبانی می شه.دل توی دلم نیست.دعوا توی پیاده رو کشیده می شه.حالا دقیقا کنارشون واستادم.مردم از ماشینا پیاده می شن.دارم سکته می کنم."به قرآن شوخی کردم.اصلآ خودم از خانم عذرخواهی می کنم."پسری که در رو باز کرده می گه."تمومش کن دیگه."داد می زنم و می کشمش سمت ماشین.تمام اعضای بدنم می لرزه.می نشونمش توی ماشین.

ساکتیم."چرا این کارا رو می کنی؟"ته صدام گریه داره.عصبانیه.هیچی نمی گه.دقیق می شم توی صورتش.جای یک مشت زیر چشمش ورم کرده و چشمش نیمه بسته شده.دلم می ریزه.چراغ ماشین رو روشن می کنم.روی پیشونی اش خراشیده و ورم کرده ست."ندیدی سه نفرن؟چرا باهاشون در افتادی؟"حالا دیگه به وضوح صدام می لرزه.می خنده توی صورتم."خوب حالا شام رو کجا بخوریم؟!"

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت   توسط جودی  | 

ساعت از پنج صبح گذشته.موبایل مامان درست بالای سرم زنگ می زنه.خواب آلود تر از اونم که برگردم و خاموشش کنم.مامان نمازش رو سلام می ده.با عجله موبایل رو جواب می ده.از نوع حرف ها می فهمم شوهر خالمه.با همه ی خواب آلودی کنجکاوم برای شنیدن این مکالمه ی پنج صبحی.از صحبت ها می فهمم مادرش یک ساعت پیش تموم کرده.بیشتر از یک ماهه که این مادر نود ساله سینه پهلو کرده و آخر هم همون سرما خوردگی ِ کوچیک پیرزن رو تخت گیر و امروز صبح فوت کرده.مرگ قابل پیش بینی ای بود.قبل از مرگ و توی بیماری یکبار دیدمش.ساعت 11 شب باید آمپولی رو از بیمارستان می گرفتم و می رسوندم به شوهر خالم.روی تخت افتاده بود.از لای در نگاش کردم.درست مث یک تیکه گوشت با موهای برفی.بدون هیچ حرکت و علائم حیات روی تخت خوابیده بود.هنوز زنده بود.

توصیه هاشو به مامان می کنه و می خواد صبح خاله و بچه ها رو بیاریم خونه ی مامان بزرگ.ساعت شش صبح همه خونه ی حاج خانومن.مامان و خاله هم می رن.حاج خانوم رو می برن بهشت رضا برای غسل.ما باید یازده صبح حرم باشیم.

قراره همه جلوی صحن امام خمینی جمع شیم.داریم با چشم توی جمعیت دنبال یک آشنا می گردیم.جمعیت لا اله الی الله گویان از راه می رسن.دلم می ریزه پایین.مرد ها زیر تابوت رو گرفتن.شوهر خاله و برادراش جلوی جمعیت راه می رن.چشماش از گریه متورمه.بار اولیه که این مرد همیشه شوخ رو با این حال و وضع می بینم.قلبم فشرده می شه.خاله و مامان و بقیه ی زنها از راه می رسن.همراه جمعیت وارد صحن می شیم.صدای اذون بلند می شه.یک نفر قرآن می خونه.بلد نیستم تسلیت بگم. دوست ندارم چشم تو چشم نوه ها و بچه های حاج خانوم بشم.دهنم به تسلیت گفتن نمی چرخه.انگار خجالت می کشم.

مرده رو از صحن خارج می کنن.جلوی در صحن یک دایره از مردها درست می شه.مرده رو وسط دایره می ذارن.شیخی اون وسط قرآن می خونه.جمعیت جمع تر می ایستن.نماز میت می خونیم.اولین باره می خونم.نمی دونم باید چی بخونم.پنج بار الله اکبر.از نماز خونا عقبم.هنوز الله اکبر سوم رو نگفتم نمازا تموم می شه!صحن ها رو دور می زنیم و می ریم سمت زیر زمین مرده ها.

از یک سردابه اینجا سرد تره.تا چشم کار می کنه این پایین قبره و قبر.مجبوریم روی قبر ها راه بریم.همیشه از این کار بدم میومد.قبر حاج خانم رو کندن.صدای جیغ و شیون از جلو شنیده می شه.یک نفر خودشو می ندازه روی جسد و با گریه میگه اینجا نذارینش،مادر می ترسه.جمعیت نمی ذاره جلو رو ببینم.دقت می کنم صدای صاحب گریه رو بشناسم.خواهر شوهر خالمه؛دختر دومی حاج خانم.شوهر خالم کف پاهای مادرش رو می بوسه.دلم دوباره فشرده می شه.گلوم درد می گیره.بغضم رو قورت می دم.صلوات می فرستن و مرده رو می فرستن پایین.نمی تونم چیزی ببینم.تصورش مو به تنم سیخ می کنه.دو نفر پشت سرم ایستادن و با هم صحبت می کنن:"قبر سومی گذاشتنش یا وسطی؟وای وای وای،چی بهش می گذره امشب.خدا بیامرزش.خدا به هممون رحم کنه."از کلمه ی امشب تهوع پیدا می کنم.دلم نمی خواد بشنوم.یک نفر خاک توی قبر می ریزه.کلمه ی امشب مث فرفره توی سرم دور می زنه.از این امشب می ترسم.از امشبی که یکروز برای خودم بکار می برن...به خودم می لرزم.از سرمای اینجاست یا از ترس؟نمی فهمم.دوست دارم زودتر بریم بیرون.

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت   توسط جودی  | 

کار زیاد سرگرم کننده ای نیست؛بیشتر از پنجاه ساعت زندگی تو یک چهار دیواری کاملآ تاریک!بیشتر مث یه زندون غیر اجباری می مونه.پنجاه ساعت بدون دیدن کوچکترین حسم و نور.تمام درزهای نوری اتاق رو پوشونده بودن.شعاعی از یک نور کوچیک به شکل عجیبی عذابم می داد..بلاخره اونقدر شجاعت پیدا کردم که بتونم چشامو بندازم زیر دستگاه لیزر و تیغ دکتر.هنوز هم برای دید مشکل دارم.چشم راستم شدیدآ اذیتم می کنه و نمی تونم راحت باز نگهش دارم.درست مث یک مشت شن ریزه ست که رفته توی چشمم و نتونم در بیارمشون.

این وبلاگ رو اونقدر به حال خودش ول کردم که حالا جز ده پونزده نفر دیگه هیچکی حتی یک ور نگاه هم بهش نمی ندازه.تقصیر من نیست.تقصیر این برفی بود که منو از کافی نت رفتن منع میکرد.هنوز یک هفته از عمل چشمم نمی گذره.هنوز درد دارم و لنز های پانسمان رو از توی چشمم در نیاوردن.فعلآ حسنی ِ ما به مکتب نمی رفت وقتی هم رفت که چشاش رو هنوز مال خودش نمی دونه و نمی تونه خوب ازشون استفاده کنه.کمتر از دو روزه تلفن لعنتی وصل شده.دلم نیومد اولین پست زنده شدن اینترنت خونه و بیرون اومدن خودم از دخمه ی تاریکی رو ننویسم.آمار بازدید کننده ها رو که می بینم دلم به درد میاد!فکر  میکنم تا پنج شنبه پانسمان چشمام رو باز کنن.البته با ادا و اطواری که چشم راستم واسم در میاره،فقط امیدوارم که دکتر ترمیم پیدا کردن قرنیه ام رو تاکید کنه و این عذاب های یک سانتی رو در بیاره.

دکتر دستور داده تا یکسال توی هوای ابری و افتابی عینک های آفتابی رو از چشممون در نیاریم!البته موضوع برای من اونقدر جدی و غیر قابل شوخیه که شب ها هم با عینک آفتابی از خونه بیرون میام!

 

ضمیمه:اشتباهات تایپی این متن رو به کوری چشم نویسنده ببخشید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت   توسط جودی  | 

فکر نمی کنم آب من به این راحتی ها با این همکار خانومم تو یک جوب بره!تا میاد یک ذره زهر جملات هفته ی پیش اش رو از ذهنم پاک کنم و مراودات و دوستی ها رو باهاش از نو شروع کنم،یک جمله ی سه چهار کلمه ای رو چنان با مهارت بهم می پرونه که مث سپنج تا دو ساعت توی خودم بالا پایین می شم و دوباره کینه ها از سر گرفته می شه!فایده نداره!نمی تونم رابطه ام رو باهاش بیشتر از یک همکار معمولی بالا ببرم.اوایل که اومده بود داروخونه،به طرز لج آوری از کاراش حرص می خوردم!می خواستم نسخه رو بخونم،قبل از من از دستم میگرفت و می رفت تا داروها رو بیاره.می خواستم نسخه ثبت کردن رو یاد بگیرم،جلو تر از من روی صندلی می نشست و خودشو مشتاق برای یادگرفتن نشون می داد.دوست داشتم گردنشو قطع کنم!تمام سلولای بدنم از تک تک رفتاراش عذاب می کشیدن و حرص می خوردن.مطمئن بودم دیر یا زود کاسه ی صبرم سرازیر می شه.با موسوی تنها بودیم و دردِ دلم به معصومانه ترین شکل ممکن باز شده بود!تقریبآ داشتم از اون همه عقده ای که روی دلم مونده بود و به زبون نمی آوردم منفجر می شدم!همیشه خوشم میومد از موسوی که همه چیز رو قبل از اینکه خودت به زبون بیاری،به روت میاورد و ازت سئوال میکرد.سر صحبت رو خودش باز کرد.حرف همکار تازه وارد بود؛گفت که چقدر به این کار نیاز داره و هر کاری می کنه تا دکتر بهانه ای برای قبول نکردنش پیدا نکنه.می گفت داره سعی می کنه همه چیز رو تا قبل از رفتن موسوی یاد بگیره تا بتونه جای اونو برای دکتر پر کنه و بتونه توی داروخونه بمونه.گفت مجبوره جایی کار کنه که نزدیک محل کار شوهرش باشه.می گفت برای قسطاشون مجبوره کار داروخونه رو برای خودش حفظ کنه.حالا به هر زحمتی هست.

حرفای موسوی که تموم شد احساس میکردم یه چیزی از رو دلم برداشته شده.مث یک کینه ی بچگانه!عمیقآ از طرز فکر احمقانه ام خجالت می کشیدم!دوست داشتم زودتر فردا صبح بشه و برگرده داروخونه و اون نقاب ترش رو که هر روز براش می زدمو از رو صورتم بردارم.

الان مدتهاست که دارم سعی می کنم باهاش دوست تر و دوست تر بشم.نمی تونم.خودش نمی ذاره.مطمئنم منو با خل بازیها و ملنگی هام دوست داره و دوست داره رابطه ش رو باهام بیشتر کنه.ولی نمی فهمم چی باعث می شه که گاهی وقتا و خیلی راحت با یک جمله ی چند کلمه ای لگد بزنه به همه ی اون دوستی ای که به سختی درست اش کردیم.جوابش رو می دم و بحث همچنان ادامه پیدا می کنه تا لحظه ای که کم بیارم!متلک اش رو می گه و خیلی طبیعی بر میگرده سر کارش!حتی یک لحظه بعد یادش نمیاد از فاتحه ای که چند لحظه قبل به هیکلم خونده!دوباره حرفای روزمره رو می زنه،بی توجه به اون شعله های آتیشی که داره از سرم بلند می شه!

من که فکر نمی کنم حالا حالاها بتونم از پس این نوع حرفاش بر بیام!گاهی وقتا از خیر انسانیت و انسان دوستی بگذری،هم واسه افت پیدا نکردن شخصیت خودت بهتره هم واسه اونایی که مجبورن هر چند وقت یکبار شاهد یکی به دوکردنای مسخره ی ما دو تا مسخره باشن!

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت   توسط جودی  | 

انگشتام حس صمیمیتشون رو با این کیبرد از دست دادن!هر سه چهار روز دکمه ی پاور کیس فشرده می شه و یک فیلم نگاه میکنم و دو ساعت بعد کامپیوتر رو خاموش می کنم و می ره باز تا سه چهار روز دیگه و شاید هم بیشتر.کم کم دارم از این زندگی ِ فشرده خسته می شم.همه ی زندگیم شده عجله داشتن و از اینجا به اونجا رفتن و به همه جا دیر رسیدن و باز هم دویدن و دویدن.دلم لک زده واسه بی خیالی ها.دو ساعت بدون هیچ عجله و استرس از دیر رسیدن به جایی، بشینم روی این صندلی و پاهامو جمع کنم توی شکمم و آسمون و ریسمون بهم ببافم و بنویسم و وبلاگا رو آفلاین بخونم و سیب گاز بزنم و آهنگ بغلم کن شهیار قنبری رو بذارم روی ریپیت و دویست بار باهاش بخونم.

موسوی رو از بندر عباس احضار کردن.فکر می کنم با دکتر تسویه حساب کرد و دیگه بر نمی گرده داروخونه.حالا دیگه واسه خودم یک پا نسخه پیچم!ثبت نسخه های بیمه هم به کارم اضافه شده.ثبت نسخه ها رو دوست دارم. واسه یاد گرفتن دوز داروها و قیمتاشون خیلی به دردم می خوره.منتها هر چی بیشتر می گذره و ریزه کاری ها بیشتر دستم میاد،بیشتر حرص می خورم از زرنگ بازیهایی که اداره ی بیمه سر ملت بیچاره درمیاره.ملت هم خوشحالن که دارن ماهی فلان قدر پول بیمه می دن و بجاش هر قدر دوا دکتر میرن واسشون 30 درصد در میاد و دولت و بیمه رو دعا می کنن!نمی گن که بیمه با زرنگی هر چه تمام هزینه ی داروی خارجی رو که واسه مریض ِ درمونده کمر شکنه رو قبول نمی کنه و اگر هم داروی خارجی توی دفترچه ی مریض نوشته شده باشه،تفاوت داروی ایرانی آشغال رو ازش میگیره و بقیه ی هزینه ی داروی خارجی رو خود مریض مادر مرده می ده.نسخه ها رو که ثبت می کنم یک در میون باید جای داروی مریض رو خط بکشم و از بیمه جداش کنم.مریض سالی چقدر پول بیمه می ده اونوقت یک در میون هزینه ی داروهاشو از جیب خودش می ذاره.اونم داروهای خارجی که هزینه شون واسه کسی که دائم باید مصرف اش کنه کمر شکنه.بارها با ما دعوا می افتن که چرا وقتی بیمه ان،باید این همه پول برای داروشون بدن.

متاسفانه مردم آمی همیشه به اونچه که جلوشون میذارن راضی ان.هیچ وقت نمی شینن با خودشون فکر کنن می تونه چیزی بیشتر از اونچه که دارن بهش نشون می دن هم می تونه حق اش باشه.اونقدر و به تکرار هر روز تو سر خودشون و بدبختی هاشون می زنن که دیگه وقتی برای فکر کردن به اونچه که ازشون به وضوح دزدیده می شه ندارن.یکی درگیر بچه ی دیابتی شه و مونده و دربه در انسولینی که با سهمیه های پنج تا در یک ماه توی داروخونه ها پخش می شه.اون یکی درگیر اعتیاد و خماری هر شبشه.اون یکی تو فکر بهتر درست کردن و چاپیدن از رفیقشه.اون یکی گنجایش مغزش بیشتر از فکر کردن و غصه خوردن از کارای خواهر شوهر بد جنس اش! نیست،اون یکی بنزین نداره که باهاش خرج زندگیشو در بیاره.یکی هم مث من که فقط می شینه یک گوشه و حرف می زنه و غصه ی زمین و زمان رو می خوره و باز هم می شینه و حرف می زنه.کسی چه می دونه،شاید اینجا فقط یک باتلاق باشه که مردمش توش ساختمونای بلند و کوتاه می سازن.

ضمیمه:اضافه کنم تلفن خونه همچنان در وضعیت قطع بسر می بره! 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت   توسط جودی  | 

تنبلی خودم کافی نبود که قطع شدن تلفن خونه تقریبآ همه چیز رو برای ننوشتن تکمیل کرد!بیشتر از دو هفته ست که تلفن قطع شده و هیچ کس حاضر نیست گناه قبض سنگین رو به گردن بگیره!مسلمآ مامان خودشو از فک زدنهای طولانی پای تلفن یا ساعتها اینترنت بازی مبرا می دونه و به قول خودش تا صد سال سیاه هزینه ی قبض رو پرداخت نمی کنه؛می مونه ما سه تا خواهر که بلاخره مجبور می شیم در یک حرکت مسالمت آمیز و مشترک پول روی هم بذاریم و تلفن رو وصل کنیم!البته همیشه و در شرایط مشابه،فشار اصلی روی من و فرزانه ست!عاطفه رو می شه تقریبآ یک دختر متمول به حساب آورد!جز پولی که سر ماه برای کلاس های ورزش اش خرج می کنه،تقریبآ هیچ خرج اضافی ای نداره!سالی یکبار یک دست لباس نو می خره و تموم!همه ی ماهیانه ها و هفتگی هاش می ره تو پس انداز!درست شبیه و من و فرزانه!دو تا موجود شدیدآ ولخرج که همیشه ی خدا هشت شون گرو نه شونه و آمادگی شون برای خرج کردن همیشه و در همه حال در مرحله ی دست تو جیبه!وضع من از همه فجیع تره!فرزانه اگه هم بی پوله باز خرج اش با جیب اش در یک راستا قرار میگیره!من همیشه بدهکارم!

البته این روزا فرزانه به تعداد دفعاتی که ماشین از خونه بیرون می بره،با دو تا قبض جریمه و یک داستان پرطمطراق از چگونگی تصادف اش با -به قول خودش- یک مرتیکه ی خر و دعوا افتادنش با افسر و راننده ی خاطی برمیگرده خونه و جالبه که در تمام این دفعات  خانوم کاملآ بی گناه و بی تقصیر جریمه شده و در هر سه جمله ش باید به بدشانس بودنش در رانندگی تاکید کنه!البته نباید از حق گذشت که در آخرین جریمه اش،عمیقآ بد شانسی آورده!بعد از تصادف و پارک کردن یک گوشه ی خیابون و جریمه شدن برای نداشتن گواهینامه،چشم افسر به ماشین فرزانه خانوم می افته که دقیقآ روی قسمت مخصوص ماشین حمل پول بانک پارک کرده!افسر هم نامردی نمی کنه،یک برگ جریمه ی دیگه هم ضمیمه ی قبلی به دستش می ده!

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت   توسط جودی  | 

بد شانسی که شاخ و دم نداره!اصلآ آدم بد شانس هم شاخ و دم نداره.یک آدم معمولیه درست شبیه من!

روز همایش لیراک علاوه بر یک ساک و کیف کوچیک که توش کِرم های اشانتیونی محصولات لیراک بود،یک کرم دور چشم هم با بسته بندی درست حسابی بهمون هدیه دادن.هر چی فکر می کردم می دیدم هیچ جوره نمی تونم با خودم کنار بیام و یک کرم 18هزار تومنی رو دور چشمم بمالم!کرم رو گذاشتم توی ویترین کرم های خارجی داروخونه برای فروش.بلاخره هر قدر هم فروخته می شد باز هم چند هزار تومنی رو مفت به جیب زده بودم!

بیشتر از سه هفته کِرم توی ویترین خاک می خورد.به محض اینکه یک نفر رو پیدا میکردم که دنبال کرم دور چشم باشه از تمام استعداد ها و توانای هام کمک میگرفتم برای تبلیغ کردن روی کرم.می گفتم و نا امیدانه به بسته بندی قرمز و شیک اش نگاه میکردم.اکثر کرم های دور چشم 15 میلی بودن و با قیمت خیلی ارزون تر.هیچ کس حتی نگاهی به این کرم دوبند انگشتی و 18 هزار تومنی نمیکرد.قرار شد هر زمان کرم فروخته شد به بچه های داروخونه نهار بدم!!

مونا دنبال یک کرم دور چشم با مارک معروف و خوب می گشت.پیشنهاد داد کرم رو از من بخره.یک روز اومد داروخونه کرم رو گرفت و رفت.بچه ها ی داروخونه جای خالی کرم رو که توی ویترین دیدن گیر دادن باید ناهاری که قول دادم رو بهشون بدم.ظهر مونا زنگ زد خونه.:"بابا این که اشانتیونه.5 میل بیشتر نیست." "راست میگی؟خدا رحم کرد به ملت نفروختمش!حالا نگاه میکنم تو بروشور لیراک،هر قدر حجم اش بود تو پول همونو به من بده."قرارداد بسته شد!عصر بروشور رو ورق می زدم.درست بود!حجم کرم دقیقآ همون 5 میل بود.یعنی 18 هزار تومن برای یک کرم 5 میلی؛دقیقآ اندازه ی دو تا بند انگشت!مونا کرم رو نخواست.کرم رو آوردم خونه تا باز فردا ببرم و بذارمش توی ویترین برای خاک خوردن!

شب توی اینه به خودم نگاه میکردم و دقیق شده بودم به دور چشمام!لاغر شدن یکدفعه ام دور چشمام رو حسابی سیاه و گود افتاده کرده بود. با خودم فکر کردم چرا خودم از کرم استفاده نکنم وقتی هیچ کس هم نمی خرش!اونقدر می مونه تا انقضا ش می گذره و داغ اش به دلم می مونه.سوزن رو برداشتم و سر کرم رو باز کردم.

صبح توی داروخونه همه به کار افتاده بودیم.گرد و خاک شب قبل همه جا رو سیاه و کثیف کرده بود.روی چهار پایه ایستاده بودم و شامپو های قفسه های بالا رو یکی یکی خاکگیری میکردم."سلام!"قیافه ی دختر به چشم ام آشنا بود.قطعآ یک بار دیگه هم اینجا اومده بود."سلام."از چهار پایه پایین اومدم."یادتونه اون دفعه اومدم پیش تون برای کرم دور چشم؟"یادم نمی اومد."آره یادمه!" "از همون کرمی که بهم معرفی کردین و گفتین برای سیاهی و پف دور چشم خوبه از همون می خوام."کرم دور چشم زیاد داشتیم.کیو وی،اوریج،ایوروشه،مای،کدومشو معرفی کردم؟"اسمشو یادتونه؟" "آره...صبر کنین...لیریاک،لایریک...یک همچین اسمی بود.از همون می خوام!"انگار یه چیزی ته دلم ریخت پایین!به شدت سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم!"آره اونم کرم خوبیه ولی اگه خواسته باشین کرم های بهتری هم داریم." "نه نه!من از همون می خوام.اگه تموم کردید بیعانه بذارم واسم میارید؟!"مرگِ بیعانه بذارم!حالا؟پات می شکست یک روز،فقط یک روز زودتر میومدی برای کرم؟!"آره می شه.شما فعلآ پنج تومن بدید،من براتون سفارش می دم."نفسم برای حرف زدن در نمی اومد.بیعانه رو گذاشت و از در رفت بیرون.

حالا با خودم که فکر میکنم،میبینم آدمای بد شانس نه شاخ دارن نه دم،فقط گوشاشون خیلی زود دراز می شه و جو میگیرشون!

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت   توسط جودی  | 

حجم کارم هیج تغییری نکرده؛نمی فهمم چرا این روزا با این همه کمبود وقت مواجه می شم.تمام کارهای روزم رو می نویسم تا لاقل به چند تاشون برسم.به هر حال و همیشه یکیشون می لنگه!حالا  تو این شلوغ پلوغی ها و روزای ام پی تری،یک طوفان خاک کم داشتم که اونم به شکر خدای بزرگ چند روز پیش حاصل شد و همه ی زندگی و قفسه ها و خرت پرتا رو تا خرخره برده زیر یک بند انگشت خاک.سه روزه مث یک آبدارچی لنگ دستمه و در و دیوار داروخونه وقفسه ها رو اساسی و از زیر بنا خاکگیری می کنم.

دلم به طرز فجیعی هوس یک مسافرت چند روزه ی تنها رو کرده.شاید برم بیرجند.خیلی کوتاه.کارای فارغ تحصیلی ام رو انجام می دم و بر میگردم.همین هم برام کافیه.چند روزه که عجیب مشهد و مشهدی زده شدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت   توسط جودی  |