تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

صدای دعوا که بلند شد،قند تو دهن،لیوان چایی رو گذاشتم و دو تا پله یکی خودمو رسوندم بالا تا ببینم جریان از چه قراره.

پنج شنبه شبی بود و دکتر برای بدرقه ی یک مسافر رفته بود فرودگاه.من بودم و هانیه همکارم و دختری که جدیدآ برای آشنا شدن با داروها و محیط داروخونه میاد.خانوم تقریبا جا افتاده ای ایستاده بود روبروی هانیه و یک نفس سر هم داد می کشیدن!همهمه به حدی شدید شده بود که حتی نمی فهمیدم موضوع از چه قراره!ظاهرآ دعوا سرقوطی سبز رنگ روی پیشخون بود که مواد داخلش برای موهای سوخته شده از رنگ و فر استفاده می شد.خانوم جا افتاده حدود پنج شش ماه قبل کرم مو رو خریداری کرده و حالا بعد از رسیدن قوطی به نصف حجم اولیه اش اومده بود که این به موهای من نیفتاده و ریزش موهام بیشتر شده و ما رو موظف به پرداخت 10 هزار تومنی که برای کرم پرداخته بود می کرد!قطعآ حرفش زور بود،منتها از اونجا که هانیه هم به شدت عصبی شده بود و با همون قدرتِ صدای زن سرش داد می کشید،نمی تونستم بهش بفهمونم موضوع رو به من بسپاره تا سروته ش رو جمع کنم!

بعد از چند لحظه میانجی گری زن رو متقاعد کردم تا حرف اش رو به من بزنه و هانیه رو فرستادم پایین.زن همچنان داد و بیداد میکرد و دنبال یک بزرگتر!می گشت تا بتونه بهش شکایت کنه!!

خودمو مسئول فنی و صاحب داروخونه جا زدم شاید بتونم آرومش کنم.

-یعنی اینجا یک بزرگتر نداره؟!!

-صاحب اینجا منم.حرفتونو بگین!

-خانومه عزیز باید پولمو پس بدین.من کچل شدم با این کرمی که این خانوم بهم داده.ده هزار تومنمو بدین.

-مگه به زور ازتون پول گرفته؟حتمآ خودتون هم انتخاب کردین که پولو دادین.

-این خانوم به زور کرمو داد.منم مجبور شدم بخرمش!!!!

-پولو به زور از کیفتون برداشت؟نمی تونستین بگین نمی خوام و برین بیرون؟

وقتی دید نمی تونه با صحبت پولشو بگیره دوباره شروع به فریاد کشیدن و قرآن به کمر زدن کرد!!!داد می کشید و فقط نگاه ش میکردم.آروم که شد دوباره پول کرم رو خواست.آب پاکی رو ریختم رو دستش:

-برید از این داروخونه شکایت کنید،وقتی حرف غیر منطقی تون به جایی رسید تشریف بیارین پولتونو بهتون می دم.

نتونست چیزی بگه و تصمیم به رفتن گرفته بود .در همین بین دختری که جدیدآ میاد داروخونه،اومد بالا و بی خبر از همه چیز و برای فیصله دادن دعوا شروع به سخنرانی کرد:

-ببینین خانوم محترم.به جای این همه دعوا کردن تشریف ببرین شنبه بیاین.الان آقای دکتر که مسئول این داروخونه ان رفتن جایی و نیستن.شنبه بیاین که خودشون باشن!!!

چشمام از حدقه در اومد!!زن که حالا به جلوی در هم رسیده بود براق شد و دوباره وحشیانه به طرفم اومد.

-دروغگووووو!همتون یه مشت دروغگوییین.تو که اینجا کاره ای نیستی چرا حرف می زنییییی؟!!!!بااااید پولمو بدین!

 

!ظاهرآ به جای اول برگشته بودیم

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت توسط جودی| |

فوج عظیمی از مردمه سرماخوردست که هر شب میریزن تو داروخونه و داروخونه ی فسقلی ما که کم مونده نفس اش از این ازدحام بی سابقه بند بیاد.در واقع غافلگیر کننده ترین اتفاقیه که توی امسال می تونست برای داروخونمون اتفاق بیفته و افتاد.دیروز با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم اگه تا امروز تمام مردم منطقه ی بلوار معلم مریض شده بودن-بلا استثنا- تا حالا باید این ازدحام فروکش می کرد.ولی همچنان داروخونه ی یک وجبی ما و شبانه روزی جلوتر پر و خالی می شه و ما هم مث اسب نسخه می پیچیم و نسخه رد می کنیم و شربت و آمپول به خورد ملت می دیم و شب با اعصاب و استخون های پودر شده به خونه بر می گردیم!

آنفولانزای خوکی همه رو ترسونده.یارو تا آب دماغ اش آیزون می شه می دوه دکتر و دکتر هم دو تا قرص و شربت و یک آمپول هم تنگ همش می ذاره تو نسخه ی مریض و می فرستش بیرون.سفارش دارومون دیدن داشت!تمام موجودی انبارمون که برای دست کم دو هفته سفارش شده بود- اعم از شربت و آمپول و سرم- به شب دوم این حادثه نرسیده تموم شد!دکتر شوک زده و ذوق زده به چک هایی فکر می کرد که امیدی به پاس شدنش نبود و توهمین چند شب خیال اش رو راحت کرد!

خلاصه دکتر به شدت از این اتفاق ذوق زده و ما پرسنل به شدت دست به دعا برداشتیم تا زودتر بارونی چیزی بیاد و این ویروس های لعنتی و تموم نشدنی رو با حاک یکسان کنه!

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت توسط جودی|

از هر چی سِرُم مو و بناول و کوفت و مرگ خسته شده بودم.ریزش موهام بند نمی اومد تا اینکه به پیشنهاد یک دوست تصمیم گرفتم حنا رو امتحان کنم!در یک حرکت انتحاری مقداری حنا خریدم و تا هر قسمت بدن که احتمال داشت رنگ عوض کنه رو به حنا بستم!موهامو حنا می مالیدم و قیافه ی همسر عزیز رو تجسم میکردم وقتی منو با اون موهای شرابی شده می بینه و چه لذتی از دیدن موهای جدید همسرش بهش دست می ده!سعی کردم تا جایی که صبرم جا داره حنا رو از سرم نشورم تا حسابی خوش رنگ و فشن بشه!بعد از حدود چهار ساعت پلاستیک از سر برداشته شد و موها شسته!

قیافه آقای همسر دیدن داشت!

وقتی فهمید زن عزیزش چه حنابندون عظیمی برپا کرده و چه موهای خوش رنگی برای خودش ساخته کم مونده بود پس بیفته!اموها نه تنها شرابی که چنان قرمز افتضاحی شده بود که مایه ی سرافکندگی خودم شده بودم!!خودمو تو آینه نگاه می کردم و از اون همه مسخره شدن می خندیدم!قیافه ی همسر عزیز واااقعآ دیدن داشت!با نامیدی توی اینه نگاهم میکرد و راههای قابل اجرا برای پوشوندن اون افتضاح رو جلوی پام می ذاشت!

اوایل دائم از اینکه چنین دختر تیزهوش و زرنگی!هستم و آرزو داره تو زندگی مشترکمون در کنارش باشم ابراز مسرت میکرد ولی حالا و بعد از ازدواجمون و هر چی زمان به جلو پیش می ره کم کم داره به این نتیجه می رسه که چه جور به نامردی رفتم توی پاچه اش و هیچ راه برگشتی براش نمونده!!!

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت توسط جودی| |

نمی تونم بگم چون دارم روزه می گیرم به رکود افتادم چون بر طور سرانگشتی هم حساب می کنم بیشتر از یک ماه می شه که در ِ این وبلاگ نیمچه تخته شده.منتها برنامه هام عوض شده.وقتی برای اینجا ندارم.از صبح که می رم داروخونه تا افطار رو می مونم و بعد افطار رو در خدمت همسر و خانواده قرار می گیریم.در واقع یک مرگ تدریجی برای این وبلاگ به حساب میاد که دیگه مادری بالا سر خودش نمی بینه!

با توجه به نزدیک شدن ایام تولد صاحب وبلاگ تقریبآ خودمو آماده ی هر نوع سورپریز پیشاپیش از جانب همسر عزیز کرده بودم!منتها از اونجا که دو روزی می شد در تحریم صمیمیت به سر می برد احتمال داشت برای شکستن تحریم هر چه زودتر دست به همچین کاری بزنه!پیش بینی ام درست بود.با هزار برنامه ریزی و دست تو یه کاسه کردن با فرزانه کشوندنم به یک مغازه ی دوچرخه فروشی تا واسم دوچرخه بخره!جای توضیح داره که صاحب این وبلاگ از عنفوان کودکی عاشق دوچرخه بوده منتها از اونجا که وضع مالی پدر خانواده خیلی انچنانی نبوده و خرید یک دوچرخه مساوی بوده با خرید سه تای دیگه که عمرا در جیب پدر همچین پولی پیدا نمی شده،کودک سالهای کودکی رو با دوچرخه ی شهبد پسر همسایه بغلی سر می کنه و اونقدر دوچرخه ی پسرک رو توی باغچه می اندازه و چراغ عقب می شکنه تا یک دوچرخه باز حرفه ای بین بچه های محل تلقی می شه ولی تموم شدن اون سالها و اسباب کشی از اون محله و بزرگ شدنها همه چیز رو پاک می کنه و دختر با داشتن بیست و اندی سال سن همچنان در رویای کودکی دوچرخه داشتن می سوزه و با حسرت از آرزوهای سوخته اش حرف می زنه!همسر دخترک تصمیم می گیره رویای دختر رو به واقعیت نزدیک کنه و در یک هدیه ی کاملآ شوک کننده دختر رو به آرزوی کودکی اش می رسونه!

داستان درست بعد از خارج شدن از مغازه ی دوچرخه فروشی شروع می شه!ظاهرآ اندازه ی دوچرخه برای پشت ماشین یک کم بزرگه و همسر دختر پیشنهاد می ده تا خونه دوچرخه رو رکاب بزنه ولی دختر مصرانه می خواد اینکار رو خودش انجام بده!برای امتحان یک دور جلوی مغازه می زنه تا رکاب دوچرخه دستش بیاد و راه می افتن.در اینجا یک نکته وجود داشت اونم اینکه دخترک بعد از سالهای کودکی دیگه هرگز پشت دوچرخه ای که ننشسته بود هیچ،عمرآ پشت یک دوچرخه ی دنده ای هم ننشسته بود!تمام طول مسیر به ننگ و خنده داری گذشت تا رسیدن به اول پل هاشمیه که باید پل رو رکاب می زد و می رفت بالا!تنها امید این بود که شوهر دختر پشت سرش آروم رانندگی میکرد تا اتفاقی نیفتاده والا با اون وضع بالا رفتن از پل امیدی به زنده موندن و له نشدنش توسط ماشینهای روی پل نبود!فکر نمی کنم کسی از پشت سرش رد شد و دل و رودش از خنده نترکید!پل به سراشیی رسید!عمرآ نه از دنده ها سر در میاورد نه به فکرش می رسید این دنده ها می تونه خاصیت جدی ای داشته باشه!!با سرعت به سمت پایین فرود می اومد با این احتمال که هر لحظه تعادلش بهم بخوره و یک کامیون از روی مغزش رد بشه!!

دخترک به رویای کودکی اش رسیده بود منتها هیچ وقت با خودش فکر نمی کرد لحظه ای هم پیش بیاد که از داشتن آرزوی کودکی اش به گه خوردن افتاده باشه!!!

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت توسط جودی| |

کنکور کارشناسی ناپیوسته ی امسال هم به خیر و خوشی برگزار شد،منتها عده ای از شرکت کنندگان به علت سرخوشی بیش از حد،عصر پنج شنبه به خود اومدند و برای گرفتن کارت ورود به جلسه از طریق اینترنت اقدام کردن ولی متوجه شدند امتحان صبح همون روز برگزار شده بوده!!!

اونقدر خندیدم که عصب های باورم از کار افتاد!موضوع برام زیاد دردآور نبود چون تقریبآ تمام انگیزه ام رو برای شرکت کردن تو کنکور از همون روزی که بیکاری و بی پولی بهم فشار اورد،از دست داده بودم!تنها کسی که وادارم میکرد برای شرکت تو کنکور مجید بود.نمی گم خوشحالم و راضی از همینی که هستم منتها تا وقتی که اونقدر پول نداشته باشم که دغدغه ی پول واسم از بین نره نمی رم دنبال درس.فقط بیست روز بیکار موندم ولی به جرات قسم می خورم بیست روز از بدترین روزهای عمرم رو گذروندم.یادم نمی ره روز مادر چقدر تو خیابون عر زدم و گریه کردم!حتی اونقدر پول نداشتم که بتونم چیزی که دوست دارم رو واسه مامانم بخرم!مسخره بود!

حتی تصور اینکه یکبار دیگه مجبور شم کار و استقلال مالی ام رو از دست بدم واسم کابوسه.با خودم می گفتم می رم مسافر کشی می کنم ولی تن به پول توجیبی گرفتن از مامان و شوهرم نمی دم!!خوشبختانه اون بدترین روزا گذشت.

واقعیت اینه که درس خوندن-لاقل تو کشورما-فقط یک پشتوانه ی مالی می خواد یا یک پشتوانه ی کاری بعد از تموم شدن درس.منی که می دونم درسم تموم بشه شدم یک لیسانسه ی خوشحال که کلی خرج کردم و حالا نه کار دارم نه پول،انگیزم چیه از اون درس خوندن؟!دو سال رو خرج تحصیلم کردم و کاری که انجام می دادم رو از دست دادم،حالا با خوش شانسی یک جا کار پیدا می کنم،خیلی حقوق بگیرم طبق قانون کاره با چندر غاز اضافه حقوق که شاید سرجمع سیصد چهارصد تومن بشه.چه فرق می کنه با الان و کار کردن با مدرک کاردانی ام؟فقط خوشحالم که لیسانسم تو جیبمه.

از اونجا که این دختر شدیدآ طمع پول پیدا کرده اجازه می ده مدرک لیسانس اش یک چند سالی بیشتر پیش دانشگاه بمونه تا در سالهای اینده بدون دغدغه ی مالی و فکری بره و شر اون دو سال و شاید دو سال بعدی اش رو بکنه و مدرک اش رو بگیره و با خیال راحت بیاد بشینه تو خونه ی شوهرش و کهنه ی بچه هاشو عوض کنه!!

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت توسط جودی| |

بعد از کلی بالا پایین کردن،آخر هم بر گشتم همون جایی که از روز اول بودم!!هر شب که شلوغی بیش از حد کار جدید بهم فشار می آورد یا بهم میگفتن با این قفسه دارو چکار کن یا فلان داروها رو کجا بچین و امثال این کارها دلم می خواست از حرص بمیرم و مث یه جوجه نسخه پیچ باهام رفتار نکنن!!!انصافن اونا هم دکتر ماهی داشتن و خوب هوامو داشت ولی هر کار میکردم آبم با نسخه پیچ دیگه شون تو یه جوب نمی رفت.اونم چی؟!یه راستیه دو آتیشه که هر شب بعد از اخبار ساعت 9 واسمون یک سخنرانی پر طمطراق و حرص درآر میکرد در باب انتخابات و به حق بودن همه چیز و خوشحال از زندگی کردن تو همچین بهشت برینی و خنک شدن دلش از ضایع شدن اون همه دختر و پسر بی حیای سبز بند!!!حالا فکر کن آخر شب شده و از خستگی نمی تونی رو پات واستی و باید بشینی خزعبلات همچین موجودی رو گوش کنی و حرص بخوری!شب اول که رفت رو منبر دیدم بد دارم خودمو می جوئم،بیشتر هم لجم می گرفت که می دیدم هیچکی یه کلمه جلو این در نمیاد.چند شب که گذشت فهمیدم ظاهرآ اون بساط هر شبه بود و همه به مزخرفاتش عادت کردن!

به بهانه ی نسخه های ثبت نشده ی داروخونه ی قبلی هر روز صبح می رفتم اونجا و با دکتر از کار جدیدم می گفتم و با بچه ها درد دل میکردم که چقدر دلم تنگه اینجا شده!!!کبوتر جلد شده بودم!هر جا ولم میکردن بر می گشتم جای اولم!خلاصه ده روزی رو به همین نکبت باری سر کردم تا در یک آخر شبی که دل تنگی بد بهم زور آورده بود،در یک قوطی قرص مولتی ویتامین خارجی رو باز کردم تا از روش بشمارم و به مریض بدم.دقیقآ از همین قرص تو داروخونه ی قبلی داشتیم و تاریخ اش نزدیک بود و دکتر گفته بود تا می تونیم از این بفروشیم.واسه همین هر کدوم از من و دکتر که مخ مریضی رو می زدیم و از اون قرص می فروختیم،کلی واسه اون یکی کرکری می خوندیم و توانایی مخ زنی مونو به رخ هم می کشیدیم!به محضی که سر قوطی باز شد و بوی قرص توی دماغم پیچید احساس کردم دلم می خواد همه چیز رو همون جا ول کنم و تا داروخونه ی قبلی رو بدوئم و به دکتر بگم دیگه دنبال نیروی جدید نگرد!حالم داشت از دلتنگی بهم می خورد!!!

همون جا گفتم برمی گردم حالا همه می خواد بگن کم آورد و خودشو ضایع کرد!خوشبختانه پیشنهاد برگشت با استقبال خوب دکتر مواجه شد.خوشبختانه تر اینکه ظاهرآ اون نوستالژی خیلی به موقع سراغم اومده بود؛دکتر یه نسخه پیچ دبش و شلاقی پیدا کرده بود و می خواستن قرارداد رو ببندن!

هر چی بود و هر چی شد الان کار قبلیم رو انجام می دم،منتها اونقدر صمیمی به همه چیز نگاه و کار می کنم که انگار همه چیز از نو شروع شده!به دکتر گفتم فقط من ِ غرغرو به اینجا تعلق دارم!

هر چی باشه با رفتنم تاریخچه ی دو ساله ی این داروخونه زیر سئوال می ره!

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت توسط جودی| |

کمتر از یک هفته ای می شه که دارم تو یک داروخونه ی جدید کار می کنم.یک داروخونه ی یه ذره بزرگتر ولی بی نهایت شلوغتر از داروخونه ی قبلی!یک داروخونه درست وسط شلوغ ترین مرکز پزشکای مشهد یعنی خیابون احمد اباد.روز اول که رسمآ تیکه های متلاشی شده ام رو به خونه رسوندم!هنوز حس غربتم از بین نرفته.وقتی می بینم همه با هم آشنان و صمیمی با هم احوالپرسی می کنن و از گذشته ای که من توش نبودم با هم صحبت می کنن دلم کوچیک می شه.مث سگ دلم واسه اون داروخونه و بچه ها و مریضامون تنگ شده.صبح ها بیکارم و می رم داروخونه ی قبلی پیش دکتر و بچه ها.از داروخونه ی جدید واسشون می گم و در مورد داروهایی که دارن و نمی شناسم از دکتر سئوال می کنم.دلم واسه غر زدن و دعوا کردن باهاش تنگ شده.بهش غر بزنم و آخر هم بخنده و بگه خسته نشدین این همه غر زدین؟!دلم می خواد برگردم اونجا.اینجا همه چیزش غریب و یه جور دیگه ست.اونجا واسه خودم شاهی می کردم!!همه چیز دست خودم بود.حس نمیکردم یک نسخه پیچم که باید سرم تو کار خودم باشه و آسه برم و آسه بیام.انگار داروخونه ی خودم بود.از حساب کتابا گرفته تا جنسایی که می خریدیدم و رابطم با ویزیتورا و برخورد مریضا.اونقدر همه کاره بودم که مریضای همیشگی مون هم باورشون شده بود من خانوم دکتر اونجام!!!حالا اینجا فقط یک نسخه پیچم که باید فقط نسخه بخونم و دارو توی سبد بچینم و با داروهای جدیدتر آشنا بشم.اعصابم خورد می شه وقتی می بینم اینجا یه نفر مث کار قبلی من تو اون داروخونه رو انجام می ده و به من دستور می ده چه کاری رو باید انجام بدم و واسم تعیین تکلیف می کنه!حرصم میگیره!یه عمر خودم اینکاره بودم!!

بهر حال باید یه مدت کوچیک تحمل کنم تا توانایی هام واسشون بالقوه بشه!!فعلآ از موقعیت جدید استفاده می کنم و داروهای جدیدی که دارن و تا حالا ندیده بودم رو واسه خودم می نویسم و استفادشون رو می پرسم.این داروخونه ی شلوغ با داروهای زیاد و متنوع اش جای خوبی واسه یه کم بیشتر یاد گرفتنه!


نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت توسط جودی|

بعد از یک مسافرت دو نفره ی یک هفته ای به شمال و تهران باز افتادم تو این چرخ دنده ی لعنتی که وادارم می کنه مث خر عصاری اروم اروم دور خودم بچرخم و هرروز پیرتر و زشت تر و افتاده تر بشم.نمی دونم چه مرگمه ولی هر مرگم بود از داروخونه اومدم بیرون!نه کار جدیدی دارم نه درآمد جداگانه ای!منتظر نشستم تا آخر ماه بشه و موعد قسطام برسه و احساس کنم چقدر اون زندگی تکراری و مزخرف می ارزید به این زندگی تکراری تر و جیب های خالی از پول!نمی دونم چی شد؛فقط می دونم با هم لج کردیم!من و دکتر!ازش خواستم حقوقمو زیاد کنه.اونم گفت لاقل تو شرایط فعلی نمی تونه.می دونستم که می تونه.دو سال مث خر پله های اون داروخونه رو بالا پایین رفته بودم و مث کار خودم واسش دل سوزونده بودم.از درآمد بیشتر داروخونه ذوق زده می شدم و از کم کار کردن ِ یک شب اعصابم خورد می شد!احمق بودم!مث یک بچه ی مسخره بهم برخورد و گفتم نمیام.بهم زنگ زد که با عوض کردن جای داروخونه و بهتر شدن شرایط می تونه حقوقمو زیاد کنه ولی انگار خستگی ِ اون روزمرگی ها و احساس بی ارزش شدن بعد اون همه دلسوزی،مخ ام رو پوسونده بود!گفتم نمیام.هنوز هم می گم نمیام.بیکار نشستم تو خونه و از بیکاری مث سگ هار می غرم و باز هم برنمی گردم داروخونه.توقع نداشتم.حرصم گرفت.باهاش لج کردم.لج کردنی که دودش فقط تو چشم خودم می ره و ولی باز هم حاضر نیستم برگردم.هنوز نسخه پیچ جدیدی پیدا نکرده.می دونم چقدر کار اونجا زیادتر و سخت تر شده ولی باز هم حاضر نشد حقوقمو زیاد کنه.انگار اونم لج کرده.

فعلآ که بیکارم و در و دیوار خونه رو برانداز می کنم ولی می دونم آخرش یا کم میارم یا تا کارد به استخونم نرسیده یک کار جدید پیدا می کنم.

نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت توسط جودی| |

همه چیز از یک بعد از ظهر چرتی،با تموم شدن جومونگ شروع شد!پرتقال توی بشقاب رو پوست می گرفتم که چشم تو چشم یک موجود غریبه موندم!اما داستان واقعی دقیقآ از لحظه ای شروع شد که فریادهای موش موش عاطفه خونه رو به لرزه در آورد!در چند صدم لحظه،تمام پاهای آویزون از مبل ها زیر صاحبان پاها جمع شد!تنها سئوالی که بیشتر از وجود خود موش ذهن همه رو درگیر کرده بود،پشتکارش بود برای رسوندن خودش به طبقه ی سوم یک ساختمون،یعنی دقیقآ جایی که اسم اش خونه ی ما بود!

گروه امداد به سرپرستی خانم همسایه ی طبقه دوم و گربه ی دردونه اش جلوی در ظاهر شدن!گربه ی پروار شده رو روی زمین گذاشتن تا وارد خونه بشه و موش رو ناکار کنه،،منتها یک مشکل کوچیک وجود داشت و اون اینکه در همون لحظه ی اول گربه دو پا داشت و دوپا قرض کرد و خودشو سراسیمه به پایین رسوند!!ساعتها وقت صرف شد ولی هیچ کلکی نتونست گربه ی متهور داستان ما رو وادار کنه تا برای گرفتن موش وارد خونه ی ما بشه!

پروژه ی چسب موش ایده ی بعدی بود!البته در این قسمت داستان هم ما به مقداری مشکل برخوردیم و اون اینکه زودتر از موش،ادمهای خونه بودن که پاهاشون روی این چسبها می چسبید و اگه مراسم گرفتن این موش دو روز بیشتر ادامه پیدامیکرد،قطعآ دیوارهای دو طرف ِساختمون از شدت چسبنده شدنِ همه جا بهم می رسید!!

آخرین بار در یک شب بارونی و پر رعد و برق بود که دوباره سروکله ش پیدا شد.اولین نفر فرزانه بود که فکر کرده بود یکی از همسترها رو دیده که برای خودش زیر مبل می چرخه.منتها هیچ همستری بیرون از آکواریومش نبود!جارو به دستان و پارچه به دستان،منطقه ی مشاهده شده رو به محاصره در آوردن!آسمون می غرید و موش داستان ما جیغ کشان از این مبل به اون مبل می دوید و با چشمهای هراسون به جمعیت محاصره کننده نگاه میکرد!در آخرین لحظه ای که فکر میکرد خودشو به یک جای امن رسونده،یک تیکه مقوای آغشته به چسب به سمت اش روونه شد!چسب درست لحظه ای بهش رسید که دمش رو نتونسته بود از منطقه ی خطر رد کنه و به چسب ها چسبید!هنوز لحظه ای رو که با چشمهای موجدار از اشک به مامان نگاه میکرد رو فراموش نمی کنم.با یک حرکت به باغ روبروی خونه پرتاب شد!

راستش هنوز هم یک سئوال ذهنم رو درگیر کرده که اون اشکهای توی چشمش بخاطر ترس از ارتفاعش بود یا از بارون بدش می اومد؟!

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت توسط جودی| |

چند مدت قبل دکتر برای کاری مجبور شد به شهرستان بره.از اونجا که نمی شد داروخونه بدون مسئول فنی بچرخه،مجبور شدیم یک مسئول فنی بگیریم.مسئول فنی جدید یک خانم دکتر داروساز بودن که دقیقآ هر دو هم سن بودیم!تا ظهر مث بنز کار کردیم و نسخه پیچیدیم و قیمت زدیم و مشتری ها رو جواب دادیدم و خانم دکتر روی صندلی نشست و دستور روی داروها نوشت.(کاری که همیشه خودم میکردم ولی حالا که دکتر نبود و باید به مسئول فنی جدید پول می دادیم،خانم دکتر اینکار رو انجام می داد.)با خودم که یک سر انگشتی حساب کردم دیدم کاری رو که من هر روز انجام می دم با چندر غاز حقوق،همین خانم دکتر انجام می ده با این تفاوت که دیگه نسخه رو هم نمی پیچه و با مشتری سروکله نمی زنه.منتها با یک حقوق بالای یک میلیون تومن و فلان قدر.تنها فرق کوچیک موضوع تو این بود که اون خانم دکتر بود و سالها درس خونده ولی من خودمو به یک کاردانی زپرتی راضی کرده بودم و شده بودم یک نسخه پیچ معمولی که سر ماه چندرغاز می گرفت و همشو می داد بالای قسط هاشو و فقط پول یک بنزین ته جیب اش می موند!فقط گفتم خاک دو عالم به سر من!تا چندین روز چنان دپرسی حادی سراغم اومده بود که تصمیم گرفته بودم کار داروخونه رو ول کنم و بچسبم به کنکور امسال!با خودم گفتم دختر حسابی یک عمر هندونه دادن زیر بغلت که ماشالا به این همه استعداد و تیزهوشی،به کارت که نیومد هیچ،هوا هم برت داشت که حتما یک خری هستی و سفت و سخت دنبال درس رو نگرفتی و شدی اینی که الان هستی!از اون روز دارم مث خر خودمو سرزنش می کنم و حسرت بی خیالی ها رو می خورم.تنها راهی که دارم،دلخوش کردن به این کنکور قریب الوقوعه که می تونه بار یک سرزنش یا پیشرفت رو جلوی پام بذاره.

باید تو این دو و نیم ماه غیرت خودمو بسنجم!

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت توسط جودی| |

از زایمان هفت هشت توله ایه سامانتا فقط یک توله زنده موند به اسم اَلفی.تخس ترین و شرترین دختری که می تونست یک همستر به دنیا بیاره!از اونجا که زیادی دردونه و عزیز بود اجازه داشت هر شب آزادانه و بدون ساپورت توی خونه واسه خودش بچرخه و از هر سوراخ سمبه ای سر در بیاره تا خسته بشه و اجازه بده توی آکواریوم برگردونیمش!این داستان ِهر شبه ادامه داشت تا چند روز پیش.آخر شب الفی رو پیدا نکردیم.ظاهرآ هنوز از بازی کردن سیر نشده بود.خوابیدیم شاید صبح یک گوشه از خونه در حال خواب پیداش کنیم.

فردا صبح همچنان الفی به آغوش خانواده بر نگشته و تقریبا همه نگران شده بودیم!شب شد و باز هم خبری از بچه ی مفقود نداشتیم.نگران بودیم مبادا در ِخونه باز مونده و پشت سر یک نفر از خونه خارج شده و تا الان طعمه ی گربه ی آقای احمدی شده باشه.ساعت از یک شب گذشته بود و جلوی آینه ی دستشویی وایستاده و دستام رو می شستم.یک لحظه به مغزم رسید نکنه خودشو توی چاه توالت انداخته باشه!به نظرم بعید بود ولی باز هم نگاه کردم!حدسم درست بود؛دخترک لوس و عزیز بار اومدمون دقیقآ ته چاه عمیق توالت افتاده بود!احساس کردم یک لحظه قلبم از حرکت ایستاد!!!بعد از اون همه مدت هنوز زنده بود و مصرانه و بی حال تلاش میکرد تا خودشو از چاه بالا بکشه.با یک فریادِ "الفی تو چاه افتاده" همه توی دستشویی جمع بودن!بین علما اختلاف بود.قیافه ی کثافت گرفته و خیس شده اش هه رو به شک انداخته بود که شاید فقط یک موش فاضلابی بیشتر نباشه.بهر حال باید تلاشمونو میکردیم.وسیله ای نبود که توی اون چاه جا بشه و ازش کمک نگیریم برای نجات حیوون.از تِی آشپزخونه گرفته تا راکت بدمینتون و سیم برق!اونقدر بی جون شده بود که نمی تونست خودشو از وسیله ها بالا بکشه.مجید سیمی رو به تی بست و انداخت توی چاه.زیر شکمش گیر انداخت و کشیدش بالا.بعد از یک ساعت و نیم رفت و آمد و تلاش بلاخره بیرون اومد.بچه همستر تپل و سفید و عزیزمون تبدیل شده بود به یک موش کثیف و لاغر و پر خون.راه می رفت و از رد پنجه هاش خون روی زمین می موند.با اب گرم شستیمش و با سشوار خشکش کردیم ولی تقریبآ هیچ امیدی به زنده موندنش نبود.گذاشتیم بخوابه.صبح اروم رفتم بالای سرش.بیحال سرش رو بالا آورد و نگام کرد.غذا رو که به طرفش گرفتم لنگون لنگون به سمتش اومد.دلم ریش شد.یک دست و یک پاش آسیب دیده بود و نمی تونست ازشون استفاده کنه.چشم راست اش هم باز نمی شد و یک هاله ی کبود دورش رو گرفته بود.زنده موندنش فقط مث یک معجزه شده بود!

یه هفته می گذره.الان همون الفی ِ کره خر قدیمه مونه!

نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت توسط جودی| |

از اونجا که این دختر برای خرید یک گیره ی مو،بیست تا مغازه رو می چرخه تا مثلآ یک گیره ی صورتی گل قرمز بخره،حساب کنید برای خرید لباس نامزدی چه بلایی سر خودش میاره!موندم این همه وسواس مسخره چیه که تو خلقت من به کار رفته؟!تا این لحظه تقریبآ یه چیزی تو مایه های دهن صاف شدنم!

مراسم خرید لباس نامزدی کش دار تر از اون شد که فکرشو می کردم منتها خوشبختانه به پایان رسید!یک عمر زر زدم که من اهل این مسخره بازی ها و ادا اصولا نیستم و خودمو مقید لباس و این اراجیف نمی کنم!حالا تبدیل شدم به یک تیکه پوست و چند مشت استخون که خودشو راه می بره و تدارک مهمونی و لباس نامزدی اش رو می بینه!این وسط کار و داروخونه هم تحت شعاع استرس و برنامه های من قرار گرفته!این مهمونی کوفتی بیاد و تموم بشه،یک وزنه اندازه ی تمام آدمای اون شب از روی شونه ام برداشته می شه.

نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت توسط جودی| |

بعد از یک سال و نیم روز شماری،اولین برنامه ای که چیده شد یک مسافرت دو نفره ی جنوب بود.منتها از اونجا که عده ای در این فرایند بهم رسیدن کمک های زیادی بهمون کرده بودن و مخ افراد زیادی رو کار گرفته بودن تا این وصلت جور شد دور از معرفت دیدیم که پیشنهاد همراهی اونها رو برای این مسافرت جنوب نادیده بگیریم.در نتیجه خواهر ِ همسر عزیز به اتفاق شوهرش به جمع ما اضافه شدن.درست دو شب مونده به رفتنمون آقای همسر با مادر توی خونه تنها بودن و ظاهرآ مادر ابراز ناراحتی کرده از دور شدن بچه هاش و مقداری هم گریه کردن!در نتیجه همسر عزیز پیشنهاد برای همراهی در این سفر می ده و ظاهرآ بدون هیچ صحبتی پیشنهاد مورد قبول قرار می گیره!

مسافرت دو نفره تبدیل شد به اردوی مشهد جنوب به همراهی خواهر آقای همسر و شوهرشون و مادر آقای همسر و برادر کوچکترشون که قبل از سال جدید به حرکت افتاد!شیراز و بندرعباس و قشم و کرمان و الان که مشهدم!شاید قبل رفتن حرص خوردم و غر زدم و عروس بازی در آوردم و وحشتناک ترین مسافرت عمرم رو تصور می کردم ولی تنها چیزی که تو این مسافرت واسم روشن شد بستن شمشیر مسخره ای بود که روی مادر آقای همسر بسته بودم و بعد از دو روز به راحتی از کمرم شل شد و افتاد!فکر می کنم الان دیگه اگه همدیگه رو دوست نداشته باشیم لاقل می تونیم سعی کنیم یه روز همدیگه رو دوست داشته باشیم!  

نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت توسط جودی| |

چهارشنبه من و مجید رسمآ زن و شوهر اعلام شدیم!توی 4 روز همه چیز اونقدر سریع پیش رفت که خودمون هم احساس میکردیم از فرایند پیشروی روزها داریم عقب می مونیم!!دیگه شک نداشتیم که خدا از ما دو تا هم برای جلو افتادن کارها بیشتر عجله داره!روز دوشنبه کلی آدم نشستن دور هم و چک و چونه زدن و بحث کردن و تقویم ورق زدن و اعیاد و وفات ها رو مدنظر گرفتن تا به این نتیجه رسیدن که ما دو نفر باید شنبه عقد کنیم؛خدا هم یک ضرب زد تو حال همشونو برنامه ها همچین جور شد که مجبور شدیم همون چهارشنبه قائله رو ختم کنیم!نمی تونم بگم خیلی منفجرم چون در واقع تنها احساسم اینه هر شب که می خوابم می ترسم صبح که بیدار شم همه چیز خواب بوده باشه!!!

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت توسط جودی| |

ساعت از 6/5 گذشته.مانتو سبز روشنه رو از توی کمد می کشم بیرون.جلوش یک ذره کثیفه.به زور دیده می شه.وسواس خونم به ماکزیمم درجه اش رسیده.باید فوق عالی به نظر بیام!مانتو رو از همون قسمت لک دار می گیرم زیر شیر آب.اتو رو آروم آروم می کشم روش تا خشک بشه.گند می زنم!درست به اندازه ی رد خیسی،روی رنگ روشن مانتو لک می شه!گاوم زاییده درست حسابی! با پاچه های تابیده توی حموم دارم تمام مانتو رو می شورم.صدای فریادی از پشت سرم بلند می شه:"تو عقل داری؟!مگه اینا قرار نیست ساعت 7 اینجا باشن؟!"مامان راست می گه.جفتک زنان می پرم تو اتاق.می ندازمش رو شوفاژ."حتمآ که این مانتو واسه تو امشب مانتو می شه!!"رژ لب صورتی رو می کشم روی لبام.مث خر کتک خورده شده ام!استرس موهای کج شده ام رو پر از وز کرده!به طرز عجیبی با اون رژ صورتی زشت تر می شم!هیچ تناسبی با چشمها و موهای سیاهم نداره!پاکش می کنم و یک رژ تیره تر رو روی صورت برافروخته ام امتحان می کنم.یکی از بیرون اعلام می کنه ساعت یه ربع به هفته و تا یه ربع دیگه می رسن و اگه همینجور توی اینه به خودم زل بزنم باید با مانتوی خیس جلوشون بشینم!

مانتو رو از روی شوفاژ برمی دارم و اتو رو می کشم روش.اونقدر خیسه که انگار همین الان یک سطل آب روش ریختن.فکرشم نمی کنم که امشب مانتوی دیگه ای جز این تنم باشه.مجید رنگ این مانتو رو خیلی دوست داره.اتو رو نگه می دارم و جیز جیز می کنه.اس ام اس می زنه که ما راه افتادیم.از شدت استرس احساس می کنم یک عق گنده اومد توی دهنم!اس ام اس میزنم توی گلفروشی معطلشون کن!

یقه اش رو اتو می کنم که زنگ می خوره.با اون همه اتو کشیدن هنوز عر می زنه که خیسه!می پوشمش،شاید توی تنم خشک بشه!

تنها صندلی خالی درست روبروی مجیده.چشمم که بهش می افته یک خنده ی گنده می افته تو دلم.اونم می خنده.خودمو روی مبل می پیچونم تا خنده ام نزنه بیرون.سکوت خیلی جدی تر و مرگبار تر از اونیه که فکرشو می کنم!"سکوت داره کم کم طولانی می شه!"مامان می گه و انگار یخ مهمونا آب می شه و لبخند می زنن.همه حرفای بی ربط می زنن.از همه چی حرف می زنن جز ما دو تا!مامانش پیشنهاد می ده دختر پسر برن توی اتاق و جدی ترین و آخرین حرفای قبل ازدواج رو که باید به هم بزنن رو به هم بگن!این دیگه خیلی مسخره ست.تمام طول روزهای این یک سال و پنج ماه رو حرف زدیم!دیگه چی داریم بگیم؟!!لبخند می زنم و آقا داماد رو توی اتاق دعوت می کنم!پامون که می رسه تو اتاق دوتایی ریز ریز می زنیم زیر خنده!همسترا رو از تو اکواریوم در میاریم و در مورد بچه هاشون با هم حرف می زنیم!از مانتوی خیسم واسش تعریف می کنم!باید یه جوری این تایم مهمترین حرفامون پر بشه!

دارن در مورد روز عقد و مراسم نامزدی صحبت می کنن.با چشم به شیرینی اش اشاره می کنم که بخور.ابرو می اندازه بالا.پشت دستمو آروم نشونش می دم که یعنی نخوری می زنم تو دهنت!دیگه نمی تونه خندشو نگه داره!یه سرفه می کنه تا خنده اش رو خفه نگه داره!می بینم داره آروم گوشه ی کت اش رو می زنه بالا و کمربندشو از زیر کت نشون می ده؛قراره با اون کمربند سیاهم کنه!!

هنوز داریم واسه هم ادا اطوار در میاریم."دخترم یه چایی دیگه بریز."تصمیم دارن برن.کسی چایی نمی خواد.هنوز داریم بدرقه شون می کنیم.به پایین نرسیده اس ام اس می زنه لباساتو در نیار بر میگردم میام دنبالت!

ولو می شم روی مبل.ته شیرینی اش که توی بشقاب اش مونده رو گاز می زنم.پرم از بهترین احساسای دنیا.

ضمیمه:مرسی از شریک دونستن خودتون تو این شادترین روزهای زندگی ام. http://kddr.blogfa.com/post-423.aspx

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت توسط جودی| |

تعطیلی اونم از نوع عزاداری که بنا به اعتقادات مثلآ مذهبی نمی شینی پای ماهواره یا آهنگ گوش دادن این خاصیت رو داره که چشمت روشن بشه به جمال یکسری از شاهکارهای سینما ی ایران!!!از سر بیکاری و بی حوصلگی یک دی وی دی گذاشتیم توی دستگاه تا به اتفاق خانواده بشینیم به تماشای فیلم.ظاهرآ اکثر فیلمها یا از تلویون پخش شده بود یا توی سینما دیده بودیم.برای عدم تکراری بودن سوژه،"عروس فرنگی" رو انتخاب کردیم!جای تمامی کسانی که چشمشون به این شاهکار بی نظیر سینمایی روشن نشده بود خالی!قطعآ در پایان فیلم دو حالت بیشتر به مغزت خطور نمی کرد!یا کارگردان خودش شخصآ آدم احمقی بود،یا بیننده رو احمق و گلابی فرض کرده بود!!!خوشبختانه از صدقه سر دانشجوی شهرستان بودن و رفت و آمد های اتوبوسی چشممون به جمال اکثر این سری فیلمای لوده بازی روشن شده بود ولی از حق نگذریم این یکی چیز دیگه ای بود!در تمام طول تحمل اون دلقک بازی ها فقط دلم می سوخت به حال اونایی که پولاشونو ریختن تو جیب اون مردک کارگردان و رفتن و توی سینما نظیر این چنین فجایعی رو دیدن!

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت توسط جودی| |

عروسم زائید!سرعت عمل رو که توجه کردین؟!بعد از یک هفته لاو ترکوندن متوجه شدیم کار کم کم داره به شکم پاره کردن می کشه.هر چند لحظه یکبار صدای جیغی از تو اکواریوم بلند میشد و مث سگ و گربه به جون هم می افتادن.ظاهرا چاره ای جز جدا کردن دو تا همستر نبود.هیکل چاق شده ی خانوم نشون از حامله بودن می داد!امروز صبح قبل از رفتن غذای هردوشونو گذاشتم.سامانتا با چشمای گود افتاده و مریض سرش رو بالا آورد تا غذاشو بگیره.چشمم که به دستمال کاغذی های پر خون دورو برش افتاد فهمیدم توله هاش به دنیا اومدن.چیزی که دیده نمی شد،فقط چند تا دست و پای ریز می دیدم که تو هم می لولن و زجه مویه می کنن!!!جایی خوندم همستر احساس خطر بکنه بچه هاشو می خوره!می رم جلو آکواریومش،حتی نفس کشیدنم رو قطع می کنم!

از صبح روحیه ام ترکونده ست!حس مامان بزرگایی رو دارم که عروسشون شکم اول هفت هشت قلو زائیده!

نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت توسط جودی| |

موضوع رفتنم از داروخونه به همون راحتی ها که فکر میکردم نبود.بیشتر از خود دکتر،دوستاش بودن که با نیش و کنایه، رفتنم رو به حساب زرنگ بازی و لقمه ی چرب دیدنم می ذاشتن.با طعنه هاشون رو اعصابم راه می رفتن و منو به جون دکتر می انداختن!فکر میکردن حالا که اینجا و تو این داروخونه کار رو یاد گرفتم و واسه خودم خری شدم،حالا دم در آوردم و می خوام دکتر رو تنها بذارم و برم جایی که لقمه اش دندون گیر تر و بهتره!

اینطوری نبود.فقط خسته شده بودم.از بعضی برخوردای دکتر،از فشار کارم،از متلک هایی که هضم اش واسه من سخت بود.من فقط از این کار دو شیفت و پر دردسر خسته شده بودم.بهر حال دعواها ومتلک ها و گه گاه شوخی های دکتر برای موندنم ادامه داشت تا اون روز بعد از داروخونه که با دکتر توی داروخونه تنها موندیم.

اینجوری فایده نداشت.باید حرفامو می زدم.دوست نداشتم با این شرایط و دلخور کردن همه بذارم و برم.سر حرف رو باز کردم.

گفتم از حرفای خودشه که نمی تونم خیلی چیزا رو تحمل کنم.گفتم شاید یکی از دلایل رفتنم بدی اخلاق خودم باشه که نمی تونم هر حرفی رو راحت تحمل کنم.گفتم به هیچکس کار ما ربط نداره و دلیل نداره بقیه با حرفاشون آتیش بیار معرکه باشن.گفتم از کارم خسته ام.حتی گفتم کار جدیدم حقوق کمتری داره.

حرفام که تموم شد دکتر درددل یکساله اش باز شد.اینکه تا حالا چقدر بعضی حرفای من واسش گرون تموم می شده و حرفی نمی زده.اینکه تا حالا چندین بار دوستاش زیر آبم رو زدن که زیادی پررو شدم و حد کارمند و صابکار رو ندیده میگیرم و چیزایی می گم که از حدم بیشتره و دکتر به روی خودش نیاورده.اینکه بخاطر چه کارهایی تا حالا حرفی بهم نزده تا مبادا بهم بربخوره.گفت حالا هر جا می خوای برو ولی مطمئن باش هیچکی واسش مهم نیست بمونی یا نمونی.با کوچکترین حرف زیر ابت زده می شه و تو می مونی و خودت.محیط کار خشن تر از اون چیزیه که تو بخوای فکر کنی باید از حرفی ناراحت بشی یا نه.می زنن زیر لنگ ات و می فرستنت بیرون.

راست میگفت.انگار از خودم یادم رفته بود.گاهی اونقدر بهش می توپیدم و از دستش عصبانی می شدم که یادم می رفت مرز خیلی حرفها کجاست!گاهی حتی خودم تعجب می کردم که چرا از حرفم عصبانی نمی شه.حتی به زور یادم می اومد چیزایی رو که تو این یک سال و نیم بهم تذکر داده باشه.عجب احمقی بودم.مث کبک سرمو کرده بودم زیر برف و نمی فهمیدم دارم چکار می کنم.به قول دوستاش پررو شده بودم!از خودم خجالت می کشیدم.می خواستم تنهاش بذارم در حالیکه تو این یک سال و نیم از یک فروشنده ی بهداشتی ساده-که پردنیزولون رو پلاتین زانو تلفظ میکرد!-تبدیل شده بودم به این آدم.پر حوصله داروها رو بهم معرفی می کرد و از عوارض و تداخل دارویی اش بهم توضیح می داد.روم نشد بگم نمی رم.یعنی دیگه رویی نداشتم.گفتم اونقدر می مونم تا یک نسخه پیچ وارد پیدا کنین!دکتر منظورم رو فهمید.گفت حالا اگه هیچ وقت پیدا نکردیم چی؟می مونین؟!با خنده گفتم بلاخره پیدا می کنین و از شرم خلاص می شین!

فعلآ که هستم!  

نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت توسط جودی| |

با دیدن قیافه ی دائمآ دپرس و گرفته ی پسرم،تصمیم گرفتیم برای آقا یک زن بگیریم.مدتی بود جز برای گرفتن غذا یا اجابت مزاج ازخونه اش بیرون نمی اومد.همیشه تنها بود و تا وقتی که من برنمی گشتم خونه،کسی باهاش بازی نمی کرد و کم کم و به خوبی می شد آثار افسردگی رو تو قیافه ش دید!با مجید تصمیم گرفتیم برای پسرمون زن بگیریم.هیچ دختری به چشمم نمی اومد.زشت بودن و کثیف.دلم  نمی اومد برای پسر سفید و اتو کشیدم یکی از اون زن های خیابونی و کثیف و سیاه بگیرم.گشتن به دنبال یک مورد مرتب و شیک همچنان ادامه داشت تا بلاخره دختر دلخواهمون رو پیدا کردیم.یک دختر چاق و زبل با یک پوست براق و فوق العاده خوشگل.حرفا رو زدیم و قرار به خرید شد که متوجه شدیم نمی تونن برای زندگی همیشه پیش هم باشن و باید جدا بمونن.چون از اونجا که جفتشون عقل درست حسابی ای ندارن ممکنه دختر حامله بشه و شبی نیمه شبی که حواسمون نیست زایمان کنه و بشینن و با هم بچه ها رو بخورن!این دیگه خیلی تکون دهنده  بود.پس باید یک دوست پسر پیدا میکردیم که در اون صورت خطرات بدتری هردوشن رو تهدید می کرد.عضو مردانه ی هر دوشون باد میکرد و دیگه قادر به بچه دار شدن نمی شدن!از خیر سروسامون دادن به پسرم گذشتم تا بطور اتفاقی سرو کله ی یک دختر ناخونده به خونه باز شد.یکی از بچه ها تعداد زیادی دختر و پسر داشت و از عهده ی نگهداری شون بر نمی اومد و تصمیم گرفتیم یکی شون رو به سرپرستی خودمون در بیاریم.

از روز ورودش به خونه ی پسرم  تمام آثار افسردگی و بی حالی اش به فراموشی رفت.به سرعت دخترک بیچاره رو معاینه فنی کرد و وقتی خیالش از بابت مونث بودن موجود جدید راحت شد،کم مونده بود از خوشحالی با سر بکوبه به دیوارای خونه اش!دخترک عشوه می ریزه و واسه پسرک قر و قمیش میاد و عقل و دل از سر پسرک برده!با اومدن دخترک،جعبه ی خوابشون رو بزرگتر کردم.فردای همون روز دو تا همستر جعبه رو با هم چرخونده و رو به دیوار و پشت به ما قرار دادنش!

هنوز که هنوزه چشممون به اون جعبه ی برگردونده شده می افته از خنده غش می کنیم!

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت توسط جودی| |
دیگه مطمئنم که نمی خوام کارم رو ادامه بدم.کاری که همه چیزو ازم گرفته.انرژی،ارامش،تفریح.من حتی برای نصف روز مرخصی رفتن باید گیر کار بقیه بمونم که بتونن شیفت منو پر نگه دارن یا نه!مسخره ست.

تمام اینها رو هم چشم پوشی کنم-همونجور که این یک سال و نیم کردم-نمی تونم از عذابی که از آزار حرف اطرافیان-همکارا-می کشم چشم پوشی کنم.تمام ساعتهای مفید یک روز رو تو اون داروخونه بالا پایین می پرم و هر کاری رو سعی می کنم یاد بگیرم و انجام بدم،آخر هم با یک جمله فاتحه می خونن به همه ی زحمتت و طوری صحبت می کنن که انگار بود و نبودتت رو یکسان می دونن.ظاهرآ این حرفها در پوشش شوخی به خوردت داده می شه ولی جنس حرف هیچ حسی از شوخی رو بهت منتقل نمی کنه.

می تونم بفهمم این نوع حرف زدن ها رو از کجا باید ریشه یابی کرد ولی تقریبآ چیزی به اسم کاسه ی صبر واسم نمونده که جایی هم برای لبریز دور و برش مونده باشه.می خوام محل کارم رو عوض کنم.شاید یک داروخونه ی شبانه روزی.شاید داروخونه ی یک بیمارستان.

همیشه تقصیر خودمه که احساسم قبل از عقل ام دستور می ده و منم مث برده می شینم پای دستورای مسخره ش.هیچ وقت نمی تونم از شرایطم اون بهتره رو انتخاب کنم.شاید اگه همون پنج شیش ماه پیش کار داروخونه ی بیمارستان رو انتخاب کرده بودم الان مث خر تو کار خودم گیر نکرده بودم.بهر حال من تصمیم خودمو گرفتم.

"یک عدد خانوم نسخه پیچ،همه فن حریف!آشنا به دعوا با مشتری های عوضی،متبحر در امر کشتن بیماران،مِن جمله کودکان زیر دو سال،فول انرژی،آمادگی خود را برای کار در هر داروخونه ی شبانه روزی و دولتی اعلام می کند."

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت توسط جودی| |